سلام.

  • نوا
  • شنبه ۷ تیر ۹۹
  • ۲۰:۰۹

تا مدتی در این وبلاگ پستی نخواهم گذاشت.

اینجا را پاک نمی‌کنم. شاید برگردم. شاید هم نه. فعلاً اینجا برایم احساس امنیت لازم را فراهم نمی‌کند. 

اگر خواستید، در خانه‌ی قدیمم هستم و به احتمال قوی دوباره آنجا به نوشتن ادامه خواهم داد. به پست آخر هم توجه نکنید. نق ناله‌ی الکی می‌زنم. آنجا ساخته شده برای اینکه من خودم را لوس کنم فقط. همه می‌دانند نباید جدی‌ام بگیرند. منتهی بعضی از شما نمی‌دانید هنوز. گفتم هشدار بدهم. :)

 

زین پس اینجام: تراکم اندیشه‌ها 

قول انگشتی

  • نوا
  • پنجشنبه ۱۴ فروردين ۹۹
  • ۱۶:۵۲

وَ إِنْ کَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِی وَ لَمْ یُدْنِنِی مِنْکَ عَمَلِی فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرَارَ بِالذَّنْبِ إِلَیْکَ وَسِیلَتِی‏
اگر من یک وقتی مردم و آمدم پیش تو، در حالی که توی کوله‌ام هیچ‌چیز نیست، بهت می‌گویم. پیش تو اعتراف می‌کنم. 


إِلَهِی قَدْ جُرْتُ عَلَى نَفْسِی فِی النَّظَرِ لَهَا فَلَهَا الْوَیْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَهَا
که من بد بلایی سر خودم آوردم. من بد جوری کم گذاشتم. خراب کردم. خودم را بدبخت کردم و بدبخت‌ترین می‌شوم اگر یک‌وقتی تو مرا نبخشی. 


إِلَهِی لَمْ یَزَلْ بِرُّکَ عَلَیَّ أَیَّامَ حَیَاتِی فَلاَ تَقْطَعْ بِرَّکَ عَنِّی فِی مَمَاتِی‏
که من آن همه وقت که زندگی کردم، همه‌اش زیر سایه‌ی تو بودم. تو آن‌همه به من مهربانی کردی. آن‌همه مرا به آغوش کشیدی. به من زندگی بخشیدی. به من همه‌ی چیزی که داشتم را بخشیدی. حالا که آمده‌ام پیش تو، دلت می‌آید دست نوازشت را از سرم برداری؟


إِلَهِی کَیْفَ آیَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِکَ لِی بَعْدَ مَمَاتِی وَ أَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِی (تُولِنِی) إِلاَّ الْجَمِیلَ فِی حَیَاتِی‏
آخر من که عادت ندارم به اخم تو. عادت ندارم که نبخشی. عادت ندارم که از دست‌های تو دور باشم. عادت ندارم که نگاهم نکنی. چطور زندگی کنم بدون نگاه تو؟ بدون لبخند تو؟ 


إِلَهِی تَوَلَّ مِنْ أَمْرِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ عُدْ عَلَیَّ بِفَضْلِکَ عَلَى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ‏
ببین خدا، قبول دارم که من هرکاری می‌کردم نصفه نیمه بود. قبول دارم که من همیشه مهربان نبودم. قبول دارم که من همیشه آن کاری را نکردم که باید. ولی ببین، من منم. یک دانه نخودِ کوچک. بازوهای من هرچقدر هم که وزنه بزنم، آنقدری قوی نمی‌شود که از پس همه‌چیز بربیاید. ولی تو که من نیستی. تو، تویی. خدایی تو. خدای کهکشان و اقیانوس. خدای من. خدای آدم‌ها. خدای هرچه قدرت و نوازش. خدای تمام هنرها. خدای تمام شعرها. تو می‌توانی همه را ببخشی آنقدر که برسند به ستاره‌ها.
خدایا، ببخشید. خیلی ببخشید. دوستت دارم. باور کن. ببخشید. 
بخشیدی؟
قول؟
قول.
 

خودِ مِهر

  • نوا
  • دوشنبه ۱۱ فروردين ۹۹
  • ۱۵:۴۳

می‌دانی قصه کجا بانمک می‌شود؟ وقتی من ترسیده‌ام از اینکه تو از دستم دلخوری، از اینکه تو از دستم عصبانی شدی، بابت هر کاری که باید می‌کردم و نکردم، یا نباید می‌رفتم سراغش و رفتم و بعد انگشت به دهان می‌مانم. که بروم سراغ کی؟ کدام ریش‌سفیدی را بیاورم که پادرمیانی کند؟ و هیچ‌کس را نمی‌شناسم که ریشش از تو سفیدتر باشد. هیچ‌کس که از تو برایم محبوب‌تر باشد و محترم‌تر. پس پای خودت را می‌کشم وسط. خودت بیا و نگاه کن که چقدر دلتنگم، که چقدر محتاجتم، که چقدر طفلی‌ام، و ببخش. و فراموش کن. و بگذار به پای خامی. و دوباره مرا در آغوش بکش. 

 

إِلَهِی أَعُوذُ بِکَ مِنْ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ‏

من از اندوهِ تو، به مهرِ خودت پناه می‌آورم زیبای من. از ترسِ قدرتِ تو، به امنیتِ سایه‌ی تو تکیه می‌زنم. 

 

إِلَهِی إِنْ کُنْتُ غَیْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِکَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَیَّ بِفَضْلِ سَعَتِکَ‏

حالا گیرم من بچه‌ی نااهل. گیرم من نابه‌کار. گیرم به یک دانه‌ی سیاه نمی‌ارزم. ولی تو که دستِ بخششت به سرچشمه‌ی بیکرانِ محبتت وصل شده، دلت می‌آید یک دست نوازش به سر من نکشی؟

 

إِلَهِی کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ فَقُلْتَ (فَفَعَلْتَ) مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنِی بِعَفْوِکَ‏

حالا من ایستاده‌ام روبه‌روی تو. زانو خمیده و دستِ دعا بالا. سر پایین و دل امیدوار. ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم به دریای عشقت. ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم به دریای که قرار است در آن شنا کنم. با اینکه شناگرِ قابلی نیستم، با اینکه حقم خیلی کمتر از این‌هاست. اما تو باز هم دستم را می‌گیری و آرام آرام از روی تمام امواج ترسناک عبورم می‌دهی و مرا به مقصد می‌رسانی.

 

إِلَهِی إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلَى مِنْکَ بِذَلِکَ‏

چون عصبانیت اصلا به تو نمی‌آید. چون وقتی می‌بخشی، صورتت بیشتر از همیشه می‌درخشد. چون وقتی مهر می‌ورزی، قلبت از همیشه گرم‌تر می‌تپد. 

چون تو مِهری. خودِ مِهر. 

 

بمان، بمان، بمان

  • نوا
  • يكشنبه ۱۰ فروردين ۹۹
  • ۱۷:۵۴

عزیز دلم، مگر چیزی هست که تو ندانی؟ مگر می‌شود اتفاقی در دنیا بیفتد و تو از آن خبر نداشته باشی؟ مگر می‌شود من بخواهم قدمی بردارم و تو دستت را پشت من نگذاری؟ هرکجا، حتی وقتی فکر می‌کنم قایم شده‌ام، وقتی فکر می‌کنم هیچ‌کس نمی‌بیند، وقتی فکر می‌کنم هیچ‌کس حواسش نیست، یک کسی هست که مرا می‌بیند. مطمئنم که مرا می‌بیند. 

وقتی فکر می‌کنم هیچ‌کس نمی‌داند توی قلب من چه خبر است، وقتی فکر می‌کنم هیچ‌کس نمی‌فهمد از چه حرف می‌زنم، تو می‌فهمی. نه فقط می‌فهمی چه می‌خواهم، که هرچیزی که برایش لازم دارم را هم از زیر سنگ پیدا می‌کنی و برایم می‌آوری. بدونِ تو، من چی‌ام آخر؟ من کی‌ام آخر؟

 

وَ لاَ یَخْفَى عَلَیْکَ أَمْرُ مُنْقَلَبِی وَ مَثْوَایَ‏

من که رازی از تو ندارم. توی این جهان یا هرجهان دیگر، من راز مگویی برای تو ندارم. عین کتابِ بازم برای تو.

 

وَ مَا أُرِیدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِی وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِی وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِی‏

حرفی که نوکِ زبانم گیر کرده را می‌دانی، رویایی که هیچ‌کس باور نمی‌کند را می‌شناسی، سرنوشتی که حتی خودم هم نمی‌دانم را می‌سازی.

 

وَ قَدْ جَرَتْ مَقَادِیرُکَ عَلَیَّ یَا سَیِّدِی فِیمَا یَکُونُ مِنِّی إِلَى آخِرِ عُمْرِی‏

و تا آخرِ آخرِ عمرم، دارم توی زمینِ رقصِ تو خوش‌رقصی می‌کنم صاحبخانه‌ی تمام جهان.

 

مِنْ سَرِیرَتِی وَ عَلاَنِیَتِی وَ بِیَدِکَ لاَ بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی‏

اگر چیزی کم آمد، تو بهتر دانستی که نداشته باشم، اگر از چیزی یک عالمه داشتم، تو بهتر دانستی که توی دست و بالم باشد، اگر زمین خوردم، تو مسیرشناسِ اصلی بودی، اگر بی‌وقفه رفتم، تو چراغِ راه بودی. 

 

إِلَهِی إِنْ حَرَمْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْزُقُنِی وَ إِنْ خَذَلْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُنِی‏

قشنگ‌ترینِ من، اگر تو به دادم نرسی، من از کجا تاب و توانِ حرکت بیاورم؟ هان؟

همه‌ی زندگی به تو تکیه داده بودم، اگر زمانی برسد که بترسم پشتم نباشی، چطور قدم از قدم بردارم هان؟

بمان. بمان. بمان. خواهش می‌کنم. بمان. تا همیشه.

می‌دانم که می‌مانی.

 

 

تو خبر داری عزیزم

  • نوا
  • شنبه ۹ فروردين ۹۹
  • ۱۲:۰۳

+قراره مناجات شعبانیه رو با هم بخونیم. یکم یکم. اگه راهنمای دلبری با دعای کمیل رو خوندید، می‌دونید قضیه چیه. اگه نخوندید هم در طول مسیر متوجه می‌شید به طور کلی. اگر هم خواستید، چسبک راهنمای دلبری اون گوشه است برید از گام اول شروع به خوندن کنید. مثل راهنمای دلبری قصه نداره به واقع. فقط قراره هرروز یه کوچولو حرف عاشقونه بزنیم. همین. هرروز یکی دو فراز کوچیک از مناجات شعبانیه رو می‌گذارم و کنارش یک‌کمی هم حرف می‌زنم براتون. 

نکته‌ی بسیار مهم: اون چیزی که من پای هرعبارت عربی مناجات می‌نویسم، حرف‌های دلم، زاویه‌ی نگاهم یا برداشتم از اونه. نه ترجمه یا تفسیر اثر. فلذا هر کدوم رو خواستید برید سراغ عالمش. 

+حدود بیست روز روال همینه. 

+ اندازه‌ی متن‌های هرروز کمه، چون هم‌زمان توی اینستاگرامم هم استوری می‌کنم و خب خیلی می‌شد. به علاوه بیشتر خوش می‌گذره اینجوری. منم تمرین می‌کنم انقدر طویله ننویسم.

همین دیگه. 

نه.

+ این مقدمه خیلی آشفته است چون از نظر روحی آشفته‌ام و اضطراب توی گلومه دائم و اگه همین الان که ایده به سرم زده با سرعت پست نکنم می‌زنه به سرم که بی‌خیالش بشم و خب نمی‌خوام. و توروخخدا نقد هم نکنید خیلی. الان توان انتقادپذیربودن ندارم. فقط می‌خوام خوش بگذره. 

خداحافظ. :|

....................................................................

 

خداجان سلام. قربان روی ماهت. خیلی وقت شده که نیامده‌ام سراغت. ولی خب خودت خبر داری که «تفاوتی نکند قُربِ دل به بُعدِ مکان». نه؟

ببخشید. من یک‌کم ترسیده‌ام. یک‌کم هول برم داشته. یک‌کم یخم آب نشده هنوز و خجالت می‌کشم. خب؟ خیلی وقت است که حرف نزده‌ام. برای همین یک راست می‌روم سر اصل مطلب و تندتند برایت حرف می‌زنم. قبول؟ 

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

اولاً که، به بقیه‌ی رفقای بارگاهت سلام برسان. بگو مخلص همه‌شانم. و هرکدام را یک دور از طرف من بغل کن.

 

وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُکَ وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ‏

بعد هم، لطفاً لطفاً وقتی دارم حرف می‌زنم، رویت را به طرف من کن. نگاهم کن. بگذار مطمئن باشم که حواست به من هست. می‌دانم که برایت مهمم. ولی بگذار که چشمم هم ببیند. می‌دانم که دوستم داری، ولی بگذار که قلبم یقین کند. 

 

وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ مُسْتَکِیناً لَکَ مُتَضَرِّعاً إِلَیْکَ‏

حواست را به من جمع کن، می‌شود؟ حرف‌هایم را گوش کن. اگر اعترافی کردم ببخش، اگر غری زدم به دل نگیر، اگر گفتم دوستت دارم باور کن. 

ببین که از کل دنیا فرار کرده‌ام، ببین که با چشمِ خیس و دلِ تنگ پناه آورده‌ام به آغوش تو، ببین که بی هیچ پناه و پشتی آمده‌ام پهلوی تو تا روی شانه‌هایت نفس بکشم. 

 

رَاجِیاً لِمَا لَدَیْکَ ثَوَابِی وَ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی وَ تَخْبُرُ حَاجَتِی وَ تَعْرِفُ ضَمِیرِی‏

می‌دانی چرا؟ چون می‌دانم قلبِ سوراخ‌سوراخم را فقط تو می‌توانی درمان کنی. چون تو می‌دانی. چون تو خبر داری من دنبالِ چه می‌گردم. چون تو خبر داری جای چی از همه بیشتر توی قلبم خالی است. چون تو دلِ مرا می‌شناسی بی آنکه دردش را برایت گفته باشم، نیاز مرا می‌دانی بی آنکه دستی به سویت دراز کرده باشم، رویای مرا می‌دانی بی آنکه خوابم را برایت تعریف کرده باشم، آرزویم را می‌دانی قبل از آنکه حتی خودم از آن خبر داشته باشم.

تو خبر داری عزیزم. تو خبر داری از همه‌چیز. لازم نیست برای تو قصه ببافم. لازم نیست برای تو جان بکنم تا حرف بزنم و کلمه به هم بپیچم. 

تو خبر داری عزیزم.