چگونه شهر پریان را به اسفل السافلین بدل کنیم.

بعضی وقت‌ها آرزو می‌کنم زمان عصر حجر به دنیا آمده بودم. درحالی که هنوز هیچ قاعده و قانونی تعریف نشده بود. 

هرچند طبق تجربه، احتمالاً آن زمان هم بعد از شکار می‌نشستم گوشه‌ی غار و برای حیوان بیچاره عزاداری می‌کردم. اگر تمام وقتم صرف این نمی‌شد که زل بزنم به آسمان و فکر کنم نکند یک غارنشینِ دیگر با خودش درباره‌ی من فلان‌جور فکر کند. یا همیشه سرکوفتِ بقیه‌ی شکارچی‌ها را توی سر خودم نمی‌زدم. یا در حالِ فرار از یک جماعت عصر حجری، تظاهر به لذت‌بردن از تنهایی‌ام نمی‌کردم. یا بعد از رسیدن به غار بابت تک‌تک کلماتی که گفته بودم (همان سروصداهایی که قبل از اختراع زبان درمی‌آوردند). خودم را سرزنش کنم. 

بگذریم. فکر نمی‌کنم تغییر خاصی در زندگی‌ام ایجاد می‌شد. 

حتی شاید خودم آن کسی بودم که این قوانین دست‌وپاگیر و آزاردهنده را ایجاد می‌کردم؛ چون به نظرم منصفانه نبود که خودم تنها زجر بکشم. 

البته اگر روح ابرقهرمانی‌ام اجازه می‌داد و تصمیم نمی‌گرفت خودش تنهایی همه‌ی این دردها را به گور ببرد.

  • نوا
  • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

ضمناً ماه از پنجره‌ی اتاق معلومه.

+من می‌خوام برم لندن ادبیات فارسی بخونم.

-اینجا چشه؟

+بارون نمیاد.


بی‌خوابی زده به سرم و همه‌اش فکر می‌کنم تمام هیولاهای عالم دارند از لای در اتاق می‌خزند تو که جانم را بگیرند و حتی بدتر، تسخیرم کنند. 

دلم می‌خواست یک چیزی مثل توئیتر داشتم که این مسخره‌بازی‌ها را آنجا می‌نوشتم چون در طول روز پنجاه‌هزاربار دلم می‌خواهد حرف بزنم. اینستاگرام برای هر چهارخط مطلب عکس می‌خواهد و حوصله‌اش را ندارم، کانال خیلی خالی و بی‌مشتری به نظر می‌رسد برایم، خود توئیتر را هم نمی‌توانم بفهمم. هر تکنولوژی‌ای که دوقدم بیشتر بخواهد برداری رل نمی‌فهمم از اساس.

پف کرده‌ام، دلم می‌خواهد سر تمام جهان داد بکشم، و حالا می‌رسیم به عجیب‌ترین بخش این جریان: با وجود همه‌ی این احوالات خوشحالم!

فردا صبح چندتا کتاب آگاتا کریستی برمی‌دارم و به روال روزی دوکتابم برمی‌گردم که روح مطالعه دوباره در جانم حلول کند، جلدهای بعدی ماجراهای ناگوار را هم. چندفصل بعدی بیگ‌بنگ تئوری را هم. (ان‌شاءالله)

ضمناً به طرز حیرت‌انگیزی راضی‌ام. از همه‌چیز و از خودم. و این برایم به دنیا می‌ارزد. 

اینجور پست‌های بی‌هدف که فقط هستند چون حالم را خوب می‌کنند اینجا نگذارم؟

فکر می‌کنم باید این کار را انجام دهم و یخم با فضای وبلاگ‌نویسی آب شود دوباره. باید اینجا خانه‌ام بشود‌. من که به هرحال فرداها به مسخرگی امرپزم می‌خندم. حداقل به سیم آخرم زده باشم.

  • نوا
  • سه شنبه ۱۵ آبان ۹۷

بیست هزار فرسنگ زیر دریا

اگر منِ امروز _که از اینجا به بعدِ متن ایکس‌من خطابش می‌کنم_ برمی‌گشت به قدیم، نه سال‌های خیلی دور، مثلاً همین یک‌سال قبل، و می‌گفت که سال بعد قرار است بنشینی یک کتاب بخوانی که نویسنده‌اش صفحه‌ی اول بهت می‌گوید قرار است یک داستان با شروع، ادامه و پایانِ پر از بدبختی و فلاکت باشد، محکم می‌زدم تو گوشِ ایکس‌‌من. که ممکن بود یک دلیلش این باشد که ما معمولاً عادت نداریم خودمان را که از آینده آمده ببینیم! ضمن اینکه سال پیش من دکتر هو ندیده بودم و ابداً با مسئله‌ی سفر در زمان کنار نمی‌آمدم. ولی خب دلیلِ اصلی‌اش همین بود که منِ دیروز از هرجور غم و بدبختی‌ای فرار می‌کرد. فلان صفحه‌ی کتاب غم‌انگیز است؟ خب بزن ده‌صفحه بعد که همه‌چیز جور شده باقی‌اش را بخوان. فلان جای فیلم همه‌ی آدم‌ها به هم شک می‌کنند؟ خب بزن ده‌دقیقه جلوتر که همه در صلح و صفا می‌زی‌اند. حالا ایکس‌من دارد یک کتاب می‌خواند که به نظر می‌رسد در کلِ چهارده‌قصه‌اش مجموعاً پنج‌صفحه محتوای سعادت‌مندانه نیست.

این یکی از سخت‌ترین مراحلِ مبارزه‌ی من با نفسِ خبیثِ راحت‌طلبم شده. یک‌جورهایی مبارزه با نفس یک حالتِ معمالاتی در خودش دارد و من ابداً آدمِ اهلِ تجارتی نیستم. طبق قانون مبارزه با نفس، وقتی از یک لذت صرف نظر می‌کنی، یا یک تلخی را به جان می‌خری، یک لذتِ بزرگتر به دست‌ می‌آوری. خب من می‌خواستم صدسال سیاه لذت بزرگتر به دست نیاورم و با همان خوشی‌های کوچکم هپیلی اور افتر زیست کنم. ولی راستش دیدم واقعاً زندگی اینجوری پیش نمی‌رود. 

مسئله‌ی اصلی این است که مهم نیست ما چقدر از مشکلات فرار کنیم. مهم نیست چقدر دلمان بخواهد زندگیِ بدونِ غصه‌ای داشته باشیم. مشکلات از زیرِ در می‌آیند داخل و بعد از یک زبان‌درازیِ حسابی، هوار می‌شوند سرمان. 

وقتی تصمیم می‌گیری از دیدنِ فیلم‌های غم‌انگیز فرار کنی، اشک‌ریختن را از زندگی‌ات حذف کنی، کتاب‌های تلخ اما دوست‌داشتنی را نخوانی، کم‌کم باورت می‌شود که زندگی یک حبابِ صورتی/آبی/بنفش/زرد یا هر رنگِ دیگر است، که تا ابد کفِ دستت می‌درخشد. باورت می‌شود که قرار نیست هیچ اتفاقِ تلخی برایت رخ بدهد. بنا نیست تو زندگیِ ساده و گاهی پردردی داشته باشی. 

ولی زندگیِ واقعی این شکلی کار نمی‌کند. برای همین با اولین چیزی که مطابق میلت عمل نکند، شروع می‌کنی به جیغ‌کشیدن و دریدنِ طبقاتِ آسمان به گله و شکایت. بعد؟ طبیعتاً هیچ‌چیزی هم عایدت نمی‌شود. خودت و کائنات و کل سیستم ملکوتی هم‌زمان شکنجه‌گرِ خودت می‌شوند و پدرِ صاحبِ هفت جدوآبادت را از گور می‌کشند بیرون که جلوی چشمت سالسا برقصند. 

هرچند هنوز هم دارم زجر می‌کشم و هرچند دیشب از غصه‌ی بچه‌های خانواده‌ی بودلر خوابم نمی‌برد و برایشان عزاداری می‌کردم؛ اما الان احساس می‌کنم می‌توانم هر کوهی را جابه‌جا کنم. الان که حتی از خواندنِ یک کلمه‌ی غم‌انگیز هم فرار نکرده‌ام، احساس می‌کنم بالاخره یک بازی را برده‌ام. آن هم با یک نتیجه‌ی خیلی خفن. 

شاید فردایی برسد که دست بدهم به کابوسِ تکراریِ مزخرف‌ترین شب‌های عمرم و تمام وجودم از خشم و ترس و اندوه نلرزد. کسی چه می‌داند؟


+ بله خودم می‌دانم که چه بچه‌ی سرتقِ تیتیش‌مامانی‌ای هستم. 

نکته‌ی انحرافی: عنوان اسم کتابی از ژول ورن است و خب نمی‌دانم دقیقاً چرا انتخابش کردم. شاید پیش‌فرضِ ذهنیِ کشف مروارید در اعماق دریا و در سیاه‌ترین مکان و این مسخره‌بازی‌ها توی ذهنم بود. به هر حال حس می‌کردم اسم این پست باید این باشد.

  • نوا
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷

فَراری

دیدنِ دوستانِ دورانِ دبیرستان بعد از دوسه‌سال، یکی از وحشت‌آورترین اتفاقاتِ روی زمین است برای من. وقتی می‌بینم چقدر تغییر کرده‌ایم. وقتی می‌بینم ما که می‌توانستیم از هفت صبح تا دو بعدازظهر تمام مدت با هم از زمین و زمان حرف ببافیم و کلماتمان تمام نشوند؛ حالا هیچ حرفِ مشترکی با هم نداریم. 
مثلِ دیدنِ آلبومِ قدیمی و برق‌زدنِ معصومیتِ چشم‌هایت که فکر می‌کنی گمشان کرده‌ای. مثل خواندنِ دفترچه خاطرات دبستان و یادآوریِ زمانی که با دندانِ خرگوشی روی زمین بپربپر می‌کردی و معلمت بهت می‌گفت سنجاب کوچولو. مثل بوی خودکار اکلیلی‌هایی که باهاشان توی دفترهای روزهای راهنمایی‌ات شعرهای عاشقانه می‌نوشتی. 
قشنگند، پرخاطره‌اند، رنگی‌اند؛ اما بوی نا می‌دهند. مثل موی فکل و اِپٌل از مد افتاده‌اند.
دیدنشان دلت را هوایی می‌کتد؛ اما دیگر نمی‌توانی بینشان زندگی کنی و نفس بکشی. یک‌جا شش‌هایت از کار می‌افتند.
نگاه می‌کنم به تمامِ آدم‌های اطرافم، تمامِ کارهایی که می‌کنم، و فکرم می‌رود به فرداها، که یعنی قرار است این روزها هم مزه‌شان را گم کنند؟ امیدوارم که نه.

نکته‌ی انحرافی: با دوستِ دوره‌ی دبیرستانی که تمام مدت پست و استوریِ شاخِ «هاه من چقدر خفنم»، «پاییز را نگاه کن، برگ‌های زردِ بی‌فایده افتادند، آدم‌های فیلان هم می‌افتند.» «بعضی آدم‌ها فکر می‌کنند خیلی کم‌الکی‌اند اما ما به شست پایمان هم نمی‌گیریمشان تا پوف شوند.» «آدم‌ها مثل چای کیسه‌ای‌اند اگر بیندازیشان تو آب جوش تازه جوهرشان را آشکار می‌کنند.» 
چطور باید رفتار کرد؟ درحالی که تک‌تک پست‌هایشان را برایت می‌فرستند و حتماً اصرار دارند لایک و کامنت؟ :|
من تمام اقداماتِ ضدانسانی‌ام را رویش پیاده کردم. افاقه نکرده. :|

نکته‌ی انحرافی2: شما نمی‌دانید ولی اینکه من خودم را بعد از دوسال قانع کرده‌ام مجموعه ماجراهای ناگوار بخوانم، یعنی اوجِ مبارزه‌ی من با ویژگیِ مزخرفِ «فرار از هرگونه اتفاقِ بد و اندوه». و شما نمی‌دانید اما من واقعاً برای خودم خوشحالم. 
+ بله. من دارم خودم را با کتاب‌های نوجوان خفه می‌کنم. [جیغ‌کشان از کنار قفسه‌ی شاهکارهای ادبیات فرار می‌کند.]
  • نوا
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷

آغوشِ مهر بگشا، ای رازِ روزگاران...

لیوانِ زنجبیل دم‌کرده‌ را گرفته بودم توی یک دستم و دستِ دیگرم پوشه‌ی بیگ‌بنگ تئوری را باز می‌کرد. برای نمی‌دانم چندساعت، فقط دراز کشیدم، قه‌قهه زدم، آرامش گرفتم از دمنوشِ شیرینِ نارنجی و گهگاه که یک اپیزود تمام می‌شد، تا زمانی که اپیزودِ بعدی پخش شود، به صدای نشستنِ باران از کانالِ کولر گوش می‌دادم. سرم را کمی می‌چرخاندم و نگاهم را میانِ گل‌های بالشم مخفی می‌کردم. 
توی همان مکث‌ها، یک لحظه زمان را متوقف کردم. یک لحظه روحم را از تنم بیرون کشیدم و فرستادمش بالا، تا به خودم نگاه کند. 
و برای همان یک‌لحظه، از خودم، از هفته‌ی گذشته‌ام، از پستِ قبلیِ وبلاگم، از اشک‌هایم و از همه‌ی آنچه که بودم خجالت کشیدم. 
برای یک‌لحظه، من از قصرِ ذهنی‌ام بیرون آمدم و به زندگی‌ام نگاه کردم. به زندگیِ آرامِ خودم. به دیوارهای اتاقِ خودم که روی درودیوارش پر از پوستر و شعر و نقاشی و سربند و چفیه است. به پاکت نامه‌ای که روی کمد چسبانده‌ام. به بالشِ گل‌گلیِ عزیزِ خودم. به لپ‌تاپِ دوست‌داشتنی‌ام که برچسبِ کلامِ آوینی روی کمرش چسبانده‌ام. به شلوغیِ اتاق و لباس‌های درهمِ کفِ زمین، به کتاب‌های توی کمد. هری‌پاترهایم، کتاب‌های رضا امیرخانی‌ام، کتابِ آنشرلیِ امانتی از کتابخانه، پوشه‌ی فیلم‌هام، بوی زعفران، صدای آهنگِ حامد زمانی که مامان توی هال گذاشته و می‌خواند:
«با هرکی غیرِ تو اگه که سر کردم/ آخرش ضرر کردم/ وقتی باشی حرومه ناامیدی»
یک لحظه، در زندگیِ خودم زیستم و مزه‌ی خوشبختی را چشیدم. 
و عینِ آن لحظه‌ای که پیتر، توی نگهبانان کهکشان، به قلبش رجوع کرد و توانست تمامِ خنجرهای توی شکمش را با کمکِ نور بیرون بکشد، فرار کردم و دویدم به سمتِ چراغ و روشنش کردم. 
برای یک لحظه، برگشتم به خودم و دیدم که من بدونِ این درد و این زخم و این عشق و این زنجیر، نمی‌توانم زندگی کنم. 
من محکومِ این احساسم. محکومِ محبوسِ معشوق بودن. 

نکته‌ی انحرافی: ممکنه سوال پیش بیاد که آخه فاقد شعور، بارون میاد تو تمرگیدی خونه؟ که باید بگم به مصلحت سایرین اندیشیدم. علی الخصوص کشاورزان. طبق یک قرار قدیمی بینِ من و مسئولِ کلیدِ بارون، تا من پامو از در خونه بذارم بیرون سوییچ آف می‌شه. زمینِ غرق‌شده در سیلاب، می‌شه صحرای آفریقا. این طور خلاصه :|

نکته‌ی انحرافی2: یک چیزی که منو به این وبلاگ به شکلِ خوشحالانه‌ای وصل نگه می‌داره، اینه که از گذاشتنِ همچین پست‌هایی غمگین و پشیمون نمی‌شم. از اینکه توی یک پست از اول تا آخر ناله بزنم و توی پست بعدی قد و بالای تو رعنا رو بنازم، عصبی نمی‌شم. اینکه فهمیدم آدمی یک خطِ صاف نیست. و دلم می‌خواد تمامِ این بالا و پایین‌ها رو ثبت کنم برای روزهای بعدم. 
  • نوا
  • جمعه ۴ آبان ۹۷