آدم‌هایی که نوشتن را زیسته‌اند -و منظورم دقیقاً فعلِ زیستن است و نه تجربه‌کردن- یک چیز را خوب می‌دانند. کلماتی که ما می‌نویسیم، شخصیت‌هایی که خلقشان می‌کنیم، بخشی از ما هستند. بخشی از اندوه و تنهایی، نقصان و حسرت، آرزوها و رویاها، شادی‌ها و لحظاتِ مسرت‌بخشمان. شخصیت‌های منزوی و محبوسی که خلق شده‌اند، آدم‌های افسرده‌ای که گوشه‌ی زندان افتاده‌اند، کسانی که زنجیر عشق به پایشان می‌خورد، آدم‌های موفقی که یک‌یک قله‌ها را فتح می‌کنند، همه برشی از درونیاتِ ما هستند. یک‌روز ناگهان متوجه می‌شویم یکی از شخصیت‌های محبوبمان را کشته‌ایم و یادمان نمی‌آید چرا. بعد به تاریخ رجوع می‌کنیم و می‌فهمیم آن روز یکی از عزیزانمان فوت شده بوده و می‌خواستیم سر به تنِ معشوقِ هیچ‌کس نباشد و دستمان به هیچ‌کس جز آن طفلی نرسیده.
و این داستان، یک وجه دیگر هم دارد. و آن اینکه شخصیت‌ها پس از خلقت، تاثیربَک هم دارند! یعنی ممکن است کسی را بنویسی و شرارتش آنقدر زیاد باشد که در طولِ روز قلبت را بسوزاند. از آدمی بنویسی که آنقدر دوست‌داشتنی‌است که عاشقش می‌شوی. دنیایی خلق می‌کنی که آنقدر خودت را مجذوب می‌کند که زان پس ابعادِ زیستنت را بر اساسِ آن تعیین می‌کنی. همین مسئله برای کسانی که صرفاً کتاب می‌خوانند؛ اما عاشقانه و با تمام وجود، هم صدق می‌کند.
امروز داشتم Inkheart  را می‌دیدم. درباره‌ی آدمی که اگر کتابی را با صدای بلند بخواند، به آن صفحات جان می‌بخشد و در دنیای واقعی زنده‌شان می‌کند. و می‌دانید؟ این فیلم حالا هرچقدر قوی یا ضعیف، برای منی که در کتاب‌هایی که می‌خوانم زندگی می‌کنم، تجربه‌ی واقعاً هیجان‌انگیزی بود. کاش کمی بیشتر روی این ایده کار می‌کردند و مثلاً چندتا اشاره به کتاب‌های باشکوه دنیای ادبیات هم می‌زدند؛ ولی خب همین حدی هم که داشت جذاب بود.
و در عین حال به یک چیز مشغولم کرد. به مسئولیتی که پس از نگارش یک متن در قِبال آن پیدا می‌کنی فکر کردم و ترسیدم؛ از این صفحاتِ سفیدِ پیشِ روم، از همین وبلاگِ نوقدم، از تجربیاتِ قدیمم، شخصیت‌های نیمه‌کاره‌ای که شاید در دنیای داستانم دارند می‌پوسند، متن‌هایی که نوشته‌ام و مسببِ چیزهای بد یا خوبی شده‌اند یا هرچی.
حالا بیشتر شوقِ نوشتن دارم. بیشتر عاشقانه‌ام با نوشتن. و فکر می‌کنم این روزها که نم پس نمی‌دهم و کلامم نمی‌آید، چقدر به شرایطی که برای خودم ایجاد کرده‌ام نیاز داشتم. وبلاگِ نو، داستانِ نو، آغاز خواندنِ رمان‌های هیجان‌انگیز و اشتیاق‌آورِ آگاتا کریستی، و این فیلمِ دلبری که گمانم هشت‌نه سالِ پیش دیده بودمش اولین‌بار.
الهی شُکر. شاید این آغاز راه زیبایی باشد. راهی که به حادثه‌ی سرخِ رسیدن ختم شود. :) 

پ.ن: این فیلم بر اساسِ یه رمان سه‌گانه به همین نام ساخته شده. گفتن که کتابش چندین‌برابر جذاب‌تره. حالا من اگه خوندم خبرتون می‌کنم :) اون نقصی هم که برای فیلم گفتم، یعنی عدم اشاره به کلی داستان خفن ادبیات، مثل اینکه توی کتاب وجود نداره و کلی هم اشارات دلبرونه توش هست.