دنیا هم که تمام بشود، زمین هم که از چرخش بایستد، وقتی محرم رسید، یک نفر پیدا می‌شود که از زیرِ آوارها سر برآورد، به دور و اطرافش نگاهی بیندازد، دنبالِ پارچه‌ای سیاه بگردد و آن را به تَک‌دیوارِ سالمِ دوروبرش بزند. 

روضه‌ی حسین و یارانش را می‌خواند. اول تنهاست. بعد بلندتر می‌خواند، محکم‌تر سینه می‌زند، بیشتر اشک می‌ریزد، اراده‌اش قوی‌تر می‌شود، روحش جهاد را می‌پرود و بعد نفسش را فوت می‌کند به جمعیتِ مرده‌ی حوالی‌اش. 

چندنفری از میانِ آن‌ها احیا می‌شوند، لباسِ سیاه تنشان می‌کنند و پشتِ سرِ او می‌ایستند به عزاداری.  اول آرام آرام روضه می‌خوانند، بعد چنگ می‌زنند به خاک و سر و رویشان را خاکی می‌کنند، بعد از روی پیراهن‌های سیاهشان لباسِ رزم به تن می‌کنند، «ای لشکرِ صاحب زمان» می‌خوانند و جلوتر می‌روند. جلوتر می‌روند. جلوتر می‌روند و آرام آرام ساختمان‌های مخروبه را بازسازی می‌کنند، پل‌های شکسته را پیوند می‌زنند، دل‌های پاره‌پاره را به هم می‌دوزند و زیستن را از سر می‌گیرند. 

اگر هیچ‌چیز مرا از پا نمی‌اندازد. اگر تهِ تهِ همه‌ی غصه‌هام همیشه امیدی هست. اگر با وجود وضعیت عجیب و غریبِ این روزها، هنوز دلم قرص است، فقط از ایمان به راهِ حسین است و بس. 

ایمان به معجزه‌ی عاشورا در قلبِ جماعتی هرچند کم. به معجزه‌ی مبارزه‌ی آن‌ها در راهِ حق. 

به معجزه‌ی ایستادگی، به معجزه‌ی ما رأیتُ الّا جَمیلاً...


پ.ن: رفتم مصلی، این پسرا رو دیدم که دارن غرفه‌های کتاب و ایستگاه صلواتی (که روش نوشته بود فقط قراره توش چای ایرانی پخش بشه). رو سرپا می‌کنن. حسودیم شد. هیچوقت به جز ایامِ محرم انقدر حسرتِ پسرنبودن رو نمی‌خورم. 


پ.ن2: حالم خوش نبود که برگردم خونه. رفتم سالن مطالعه‌ی کتابخونه نشستم جین ایر بخونم این وسط. بعد همه یه جورِ عجیبی به من و لبخندم موقع خوندنش نگاه می‌کردن تو گویی که نویل لانگ باتم، بلاتریکسو دیده باشه. بعد متوجه شدم که سال‌هاست سالن‌های مطالعه‌ی ما تبدیل به جبهه‌های خط مقدم کنکور شده و همه اونجا زیر حملاتِ شیمیایی‌ان. من از اون گوشه‌موشه‌ها در رفتم... ولی خیلی غصه خوردم برای این وضع.