توی هر قشری، آدم‌هایی هستند که به گروهِ خودشان جذابیتِ بیشتری می‌بخشند. ما اینجور آدم‌ها را یا از نزدیک می‌بینیم، یا توی فضای مجازی بهشان برمی‌خوریم. (آن‌هایی که اصلاً متوجه حضورشان نمی‌شویم را به حساب نمی‌آورم).

یکی از آدم‌های زیبایی که من این روزها پیج اینستاگرامش را دنبال می‌کنم، زهرا کاردان است. یک خانمِ قلم‌زنِ خوش‌فکر که از قضا همسرش آخوند است. (یا روحانی یا هرچی که شما معمولاً خطابش می‌کنید. من آخوند را ترجیح می‌دهم). 

این خانواده اما نمی‌نشینند گوشه‌ی خانه و هر اتفاقی افتاد یک پست بگذارند و انگار کنند که حجت بهشان تمام شده. آقاسید و زهراخانم، به همراه فرزندانشان، سیدعلی و نبات‌سادات، در ایامِ ماه رمضان، فاطمیه و همین محرمِ خودمان، باروبنه‌شان را جمع می‌کنند و رخت سفر می‌بندند به یک روستای کوچک. تحت عنوان تبلیغ. اما اصلش اینکه می‌روند و مهربانی می‌کنند. می‌روند و با آن مردم هم‌زیست می‌شوند. با آن‌ها هم‌کلام می‌شوند. شبیه آن‌ها زندگی می‌کنند، بدون مسخره‌بازی‌های شهر. همین. و همین، دلبرانه‌ترین تبلیغی است که می‌شود انجام داد. کاری که همه‌ی بزرگترها و بانیانِ کار فرهنگی فراموشش کرده‌اند. آن‌ها نمی‌روند بینِ مردم. فقط قصد می‌کنند که مردم را بکشانند تو گروهِ خودشان. و خب هرآدمی خانواده‌ی خودش را دوست‌تر دارد حتماً. 

زهرا خانم، با قلمِ شیرین و چشم‌های نکته‌سنجش، هرروز عکسِ قصه‌های آن‌روز را تو پیجش می‌گذارد و از آن‌ها سخن می‌گوید. اگر دوست دارید یک کتابِ زیستی بخوانید، Zahra.kaardan  یکی از خوب‌ترین قصه‌گوهایی‌است که من تابه‌حال شناخته‌ام. 

و اینکه امروز یک سگ گازش گرفته. دعا کنید سگه زنده بماند. اگر سگه بمیرد یعنی هاری داشته و باید واکسن بزند خانم کاردان. 

همین امروز که پیش دکتر بود به خاطر جریانِ گاز‌گرفتنِ سگ، یکی از قشنگ‌ترین استوری‌های این مدتش را نوشت:

«دکترها چقدر شبیهِ آخوندها هستند. گردن‌کلفتیِ درصدِ کوچکی از آن‌ها، زیرمیزی‌گرفتن و بی‌وجدانی‌های کوچک و بزرگِ بعضی دیگرشان، اجازه نمی‌دهد تلاش و زحمتِ عده‌ی دیگری از آن‌ها به چشم بیاید. آن‌ها که این پایین، زیرِ پونزِ [نقشه] دارند خاضعانه مردم را تیمار می‌کنند. بی هیچ ادعایی... بی هیچ افه‌ای.»


عنوان: راستش این دفعه هیچ علت معقولی برای انتخاب این اسم به ذهنم نمی‌رسه. (نه اینکه غالب اوقات انتخاب‌هام معقول بوده). 

به همین صورت بپذیریدش خلاصه. :|