«در میانِ لشکرِ عمرِ سعد نیز بسیارند کسانی که به نماز ایستاده‌اند. 

وا اسفا! چگونه باید به آنان فهماند که این نماز را سودی نیست، اکنون که تو با باطنِ قبله سرِ جنگ گرفته‌ای؟ 

وا اسفا! چگونه باید این جماعت را از بادیه‌ی وهمِ میانِ ظاهر و باطن رهاند؟ 

امام، باطنِ قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد. آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می‌گزارد؟

نماز آن‌گاه نماز است که میانِ ظاهر و باطن جمع شود. واگرنه، مقتدای آن نماز که در لشکرِ یزید بخوانند شیطان است. اسلام لباسی نیست که با پیکرِ جاهلیت جفت بیاید، اما اینجا دنیاست و بادیه‌ی وهم، میانِ ظاهر و باطن جدایی انداخته است. شیطان، جاهلانِ مُتنسک را با نماز می‌فریبد. در اینجاست که ائمه‌ی کفر، همواره از پیراهنِ عثمان عَلَمِ جنگ با علی (علیه السلام) می‌سازند. اگر آنان پرده از مطامعِ دنیاییِ خویش برمی‌داشتند که این خیلِ انبود با آنان همراه نمی‌شد. 

جاهلیت ریشه در باطن دارد و اگر نبود کویرِ مرده‌ی دل‌های جاهلی، شجره‌ی خبیثه‌ی بنی‌امیّه کجا می‌توانست سایه‌ی جهنمیِ حاکمیتِ خویش را بر جامعه‌ی اسلام بگستراند؟»

فتح خون | سید مرتضای آوینی


بیاین این سوالِ میلادِ دخانچی رو همه از خودمون بپرسیم. یه نگرش به تمام زندگیمون بکنیم و سعی کنیم جوابش رو بدیم:

«فرض کنید حسین‌بن علی و معایه‌ان ابوسفیان، استادانِ دو درس در دانشگاه بودند و شما می‌توانستید مستمع آزادِ یکی از کلاس‌ها باشید. کدام کلاس را انتخاب می‌کردید و در هر کلاس چه یاد می‌گرفتید؟ دانشِ کدام استاد برای زندگیِ شما کاربردی بود؟ و کدام استاد به شما نمره‌ی بهتری می‌داد؟»     


پ.ن: این وقتایی که خودم هیچ حرفی برای گفتن ندارم خیلی غمگینم می‌کنه. 

فقط اینکه... نه هیچی.

دعام کنید که صبورتر باشم. دلم پف کرده از غصه. نمی‌خوام تموم شه. هروقت خودش خواست تموم شه. فقط... دعا کنید جنسِ دلم خوب باشه. نترکه. 

قربانِ روی ماه.