با وجودِ تمامِ کیفی که از دیدنِ آنشرلی می‌برم، با وجودِ احساسِ مشابهتی که با او دارم، با وجود مزه‌ی خوشِ دیدنِ آدمی که به اندازه‌ی خودت زیستن در رویا را می‌پرستد و نمی‌تواند به چیزی نگاه کند و برایش قصه‌ای خلق نکند، با وجودِ اینکه من هم تمام مدت دنبالِ ماجرا می‌گردم، با وجود اینکه من هم حس می‌کنم زندگی بدون عشق حقیقی از خرمالوی نارس هم بی‌مزه‌تر است؛ اما تمامِ وجودِ من ماریلا را با انگشت اشاره می‌کند و حالی‌ام می‌کند که منِ امروز، یکی می‌شود مثلِ ماریلا. زنِ تنهایی که خودش را با قوانینِ عجیب‌وغریبش خفه کرده، رنگ موها و لباس و خانه و همه‌چیزش خاکستری است، به عشق پشت پا زده، به جز چندتا لبخندِ یواشکی، یادش رفته خندیدن چه طعمی دارد و...

من می‌توانم سال‌ها برای ماریلا اشک بریزم وقتی که می‌گوید: بعضی وقت‌ها تعهد می‌تونه یه زندان باشه. 

این همه‌اش یک انتخاب است. نه؟ ماریلا می‌توانست تعهدهایی را که هیچ‌کس او را بهشان ملزم نکرده بود رها کند، می‌توانست به جای این خانه‌نشینی و اداره‌ی امور، همه چیز را پرت کند کناری و برود دنبالِ زندگیِ خودش؛ اما هزاربار که برگردد عقب، باز هم همه‌چیز را برای تعهد و اخلاقیات و ازخودگذشتیِ مسخره‌ی تاحدودِ زیادی بی‌فایده‌اش رها می‌کند.

این همه‌اش یک انتخاب است. 

و بخش مصیبت‌بارش این است که می‌دانم سرِ بزنگاه، وقتی درِ بهشت باز شده و درخت سیب طلایی بهم چشمک می‌زند و یک نفر با کلاه شاپو ایستاده و دستش را دراز کرده که دستم را بگیرد، چشم‌هایم را می‌بندم و برمی‌گردم خانه‌ی معمولیِ خودم. همه‌ی آن قضایای عشق و سیب طلا و کلاه شاپو را می‌اندازم توی یک صندوقچه، درش را قفل می‌کنم، کلیدش را می‌گذارم توی آخرین قندان توی کابینت، و سال‌ها بعد برمی‌گردم و با بغض به تمامش نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چه می‌شد اگر آن یکی راه را انتخاب می‌کردم؟ در حالی که مطمئنم این اتفاق هرگز نمی‌افتاد. 


عنوان: هیچ ایده‌ای براش نداشتم. سرمو چرخوندم دیدم کتاب هابیت بغل دستمه و خب اسمشو دزدیدم گذاشتم رو عنوان. 

پ.ن: بچه‌ها عاشق این کلمه کلیدی اینجور پستام شدم خودم. تمام مفهوم مورد نظر رو می‌رسونه. خیلی کم پیش میاد که از یه ایده‌ی خودم انقدر خوشم بیاد. برای همین حس می‌کنم طبق قاعده هیچ‌کس دیگه‌ای نباید باهاش حال کنه. ولی من به هرحال استفاده‌اش می‌کنم. 

جهت کسایی که حال ندارن برن ته پست ببینن کلمه کلیدی چیه: بچه‌ی دماغو