عموی من یک کلیپِ خفت‌آور از کودکیِ من دارد، که یک پیراهنِ گلبهیِ چین‌چینی تنم کرده‌ام، دست‌هایم را جلوی روم در هم پیچیده‌ام، نگاهِ مسخ‌شده‌ و صورتِ پوکرم را به دوربین دوخته‌ام و در حالی که مثلِ پاندولِ ساعت روی پام تاب می‌خورم، شعرِ بی‌نظیر و شاهکارِ بی‌بدیلِ عالمِ ادبیات را که در پیش‌دبستانی یادمان داده‌اند، با آهنگ، می‌خوانم:

«من سطلِ آشغال هستم/ توی کلاس توی حیاط نشستم

زنگِ تفریح که می‌شه/ خیلی گرسنه هستم

منتظرِ آشغال‌ها/ پوست‌های میوه هستم

آی بچه‌های نازنین/ دور و برم نریزین/ تو شکمم بریزین»

و این فیلم را روی یک سی‌دیِ لعنتیِ ازبین‌نرفتی ریخته. 

چی شد که یادش افتادم؟ هیچی. یادم آمد که عید نزدیک است. اقرب من حبل الورید...

و طبقِ یک سنتِ هرساله، وقتی که ما با عمواین‌ها دیدوبازدید داریم، هرجا که بحث بخوابد و هیچ‌کس نداند چه باید بگوید، عموی من یادِ این فیلم می‌کند و می‌گوید: «راستی نوا یادته اون شعره رو؟» و همه با شعف از آن یاد می‌کنند و من سرخ و زرد شده، زمزمه می‌کنم: «معلومه که یادمه. مگه می‌شه یادم بره؟ مگه می‌ذارین یادم بره؟» و اذکارِ طیبه می‌فرستم برای مربی پیش‌دبستانی‌ام!


نکته‌ی انحرافی: روی همان سی‌دی یک فیلمِ دیگر هم هست. یک روز من و عمو و دخترعمو رفته بودیم پارک. من یک سرهمی تنم کرده بودم و دست‌هایم را توی جیبِ پشتی‌ام گذاشته بودم. فلذا قدرتِ تعادل و بالانس و تمرکز و همه‌چیزم با هم از دست رفت. با صورت خوردم زمین و لبم ترکید. فیلم از آنجا شروع می‌شود که من و دخترعمو روی این فیل و اسب و چیزمیزهای آهنگ‌بخوان نشسته‌ایم. دخترعمو دندان‌های خرگوشی‌اش را تو چشمِ دوربین کرده و با تمام وجود شادمان می‌خندد. من همان نگاهِ مسخ و صورتِ پوکرم را با یک لبِ پروتزشده‌ی کبود رو به افق گرفته‌ام.


نکته‌ی انحرافیِ 2: این سری پست‌ها با کلمه‌ی کلیدی «واقعا چطو همچی شد؟» قرار است به بررسیِ اینکه «چی شد من جامعه‌گریز شدم» بپردازند.