نشسته بودم و خیال می‌کردم آینده را؛ این که قرار است چه‌جور آدمی شده باشم.
نشسته بودم و خیال می‌کردم که معلم شده‌ام. درس عشق به بچه‌ها می‌دهم و یک نسل شاعر می‌پرورم. بعد... نشسته بودم توی یک برنامه‌ی تلویزیونی و داشتم از اینکه چه‌قدر من و بچه‌ها با هم خوش می‌گذرانیم و زلف به هم گره زده‌ایم حرف می‌زدم. بعد هم یک آیتم پخش می‌شد که بچه‌ها پشت سرم از خلاقیت‌ها و بی‌نظیربودنم حرف می‌زدند.
نشسته بودم و خیال می‌کردم که رمانم چاپ شده. یک صف طویل ایستاده‌اند منتظر امضای من. چندنفرشان از شوق گریه می‌کنند و من اظهار تواضع می‌کنم. بعد هم یک عکس قدی با روسری گل‌دار آبیم، روی جلد مجله چاپ می‌شود.
نشسته بودم و خیال می‌کردم که مجری تلویزیونی شده‌ام و همینطور که راه می‌روم کلی آدم برایم دست تکان می‌دهند و می‌خواهند با من عکس بگیرند.
نشسته بودم و خیال می‌کردم که دارم دیده می‌شوم. دارم به چشم می‌آیم. دارم برق می‌زنم.
بعد یک‌هو پا شدم. ایستادم و به این فکر کردم که سال پیش چنین روزهایی، یک نفر حسابی دیده شد. به چشم آمد. براق شد. یک نفر که وقتی خاطراتش را مرور می‌کنی، تمام عمر می‌خواسته پنهان بماند. مخفی شود. می‌خواسته گمنام و مفقودالاثر باشد. یک نفر که همیشه پشت هیئت کار می‌کرده. یک‌نفر که تنها شرطش برای خادمی، این بوده که تو چشم نباشد.
باز نشستم و ... محسن آمده بود نشسته بود کنارم. زل زده بود به دست‌هایم که روی کیبرد حرکتشان می‌دادم. باد پنکه چفیه‌اش را می‌رقصاند.
می‌دانید؟ برای همه‌ی ما سخت است. اینکه کاری کنیم و هیچ‌کس نفهمد. اینکه قدم مثبتی برداریم و به یک‌نفر هم نگوییم. اینکه کار خیری انجام دهیم و حداقل صمیمی‌ترین دوستمان ازش خبر نداشته باشد. من حتی همین وبلاگی که قرار بود گمنام بنویسم را هم گمنام نگه نداشتم. هرکسی که الان اینجاست پیش‌تر رفیق من بوده و می‌داند پشت این لغات کی نشسته. برای همه‌ی ما سخت است. و بگذارید یک اعتراف صادقانه بکنم. تا زمانی که اهمیت می‌دهیم چطور به نظر می‌رسیم، اصلاً به نظر نخواهیم رسید!
محسن، آمده بود تا یک چیزی را به ما اثبات کند. تا یک راهی را به ما نشان بدهد. تا چک محکمی به گوشمان بزند. تا بیدارمان کند. تا بهمان خبر بدهد که هیچ خبری نیست توی این دنیا. هیچ. مهم نیست چندنفر می‌دانند که تو بهترین کتاب‌های جهان را خوانده‌ای، چندتا از عقاید صوفیه را می‌دانی، چه‌قدر مهربان و خَیّری، چه‌قدر برای بهترشدن تلاش می‌کنی، شربتِ خوش‌طعمِ دستشان را تو هم زده‌ای یا هرچیز دیگر. مهم نیست چندنفر به تو نگاه می‌کنند و تو باید آرزو کنی که هیچ باشد تعدادشان. تو فقط باید بروی. تو فقط باید یک پله بالاتر بپری. تو باید پشت هیئت، آب جوش چای روضه را بریزی و مراقب باشی که از پس پرده دیده نشوی و با مولای خودت عاشقی کنی.
وقتی که همه‌ی ما درگیر ست‌کردن لباس‌هایمان بودیم، وقتی داشتیم وویس‌مان را قبل از فرستادن توی گروه گوش می‌دادیم که خوب به نظر برسد، وقتی داشتیم کتابِ دستمان را جوری می‌گرفتیم که حتماً عنوانِ دهن‌پرکنش به چشم همه بیاید، یک‌هو یک فیلم توی اینترنت پخش شد. یک‌هو تمام ایران انگشت به دهن ماند. یک‌هو قلب همه‌مان ایستاد و سر از تنِ روحمان جدا شد. و بعد یک‌هو ما ماندیم و یک بار عظیم عجیب غیر قابل تحمل بر دوشمان. یک سوال بزرگ. محسن کی بود؟ یک‌دفعه از کجا سروکله‌اش پیدا شد؟ این همه قدرت را از کجا آورد؟
و من تا حالا فقط یک جواب پیدا کرده‌ام.
محسن یک نگاه زیرزیرکی به محبوب انداخت. یواشکی جلو رفت. یواشکی عاشق شد. یواشکی پا به حجله گذاشت. و ما صدای هلهله‌ی آسمان را شنیدیم و... صدای عزاداریِ زمین را.
که جشن وصال در آسمان برپا بود و سوگ فراغ در زمین.



*محسن حججی