تو ناامیدم کردی.

و این اتفاقی بود که فکر می‌کردم هرگز نمی‌افتد. بلایی که هیچ سختی و ابتلایی نتوانست به سرم بیاورد. 

چون همیشه نخِ اتصالِ امیدم را به تو وصل می‌کردم. چون همیشه پشتم به تکیه‌ات گرم بود. 

ولی تو مرا معلق نگه داشتی وسطِ کهکشان. نخِ درخشانی که از دلم به دستت دوخته بودم را پاره کردی و من با صورت خوردم زمین. 

این اتفاقی بود که هرگز نمی‌افتاد؛ مگر آنکه تو می‌خواستی... و تو خواستی. 

و حالا من حتی نمی‌دانم کدام گوری بروم، به چه کوفتی دل ببندم، چه مرهمی به زخمم بزنم؛ چون من مقصد و مسیر و درمانی جز تو نشناخته‌ام. 


تو اول دستم را رها کردی. یادت باشد...