لیوانِ زنجبیل دم‌کرده‌ را گرفته بودم توی یک دستم و دستِ دیگرم پوشه‌ی بیگ‌بنگ تئوری را باز می‌کرد. برای نمی‌دانم چندساعت، فقط دراز کشیدم، قه‌قهه زدم، آرامش گرفتم از دمنوشِ شیرینِ نارنجی و گهگاه که یک اپیزود تمام می‌شد، تا زمانی که اپیزودِ بعدی پخش شود، به صدای نشستنِ باران از کانالِ کولر گوش می‌دادم. سرم را کمی می‌چرخاندم و نگاهم را میانِ گل‌های بالشم مخفی می‌کردم. 
توی همان مکث‌ها، یک لحظه زمان را متوقف کردم. یک لحظه روحم را از تنم بیرون کشیدم و فرستادمش بالا، تا به خودم نگاه کند. 
و برای همان یک‌لحظه، از خودم، از هفته‌ی گذشته‌ام، از پستِ قبلیِ وبلاگم، از اشک‌هایم و از همه‌ی آنچه که بودم خجالت کشیدم. 
برای یک‌لحظه، من از قصرِ ذهنی‌ام بیرون آمدم و به زندگی‌ام نگاه کردم. به زندگیِ آرامِ خودم. به دیوارهای اتاقِ خودم که روی درودیوارش پر از پوستر و شعر و نقاشی و سربند و چفیه است. به پاکت نامه‌ای که روی کمد چسبانده‌ام. به بالشِ گل‌گلیِ عزیزِ خودم. به لپ‌تاپِ دوست‌داشتنی‌ام که برچسبِ کلامِ آوینی روی کمرش چسبانده‌ام. به شلوغیِ اتاق و لباس‌های درهمِ کفِ زمین، به کتاب‌های توی کمد. هری‌پاترهایم، کتاب‌های رضا امیرخانی‌ام، کتابِ آنشرلیِ امانتی از کتابخانه، پوشه‌ی فیلم‌هام، بوی زعفران، صدای آهنگِ حامد زمانی که مامان توی هال گذاشته و می‌خواند:
«با هرکی غیرِ تو اگه که سر کردم/ آخرش ضرر کردم/ وقتی باشی حرومه ناامیدی»
یک لحظه، در زندگیِ خودم زیستم و مزه‌ی خوشبختی را چشیدم. 
و عینِ آن لحظه‌ای که پیتر، توی نگهبانان کهکشان، به قلبش رجوع کرد و توانست تمامِ خنجرهای توی شکمش را با کمکِ نور بیرون بکشد، فرار کردم و دویدم به سمتِ چراغ و روشنش کردم. 
برای یک لحظه، برگشتم به خودم و دیدم که من بدونِ این درد و این زخم و این عشق و این زنجیر، نمی‌توانم زندگی کنم. 
من محکومِ این احساسم. محکومِ محبوسِ معشوق بودن. 

نکته‌ی انحرافی: ممکنه سوال پیش بیاد که آخه فاقد شعور، بارون میاد تو تمرگیدی خونه؟ که باید بگم به مصلحت سایرین اندیشیدم. علی الخصوص کشاورزان. طبق یک قرار قدیمی بینِ من و مسئولِ کلیدِ بارون، تا من پامو از در خونه بذارم بیرون سوییچ آف می‌شه. زمینِ غرق‌شده در سیلاب، می‌شه صحرای آفریقا. این طور خلاصه :|

نکته‌ی انحرافی2: یک چیزی که منو به این وبلاگ به شکلِ خوشحالانه‌ای وصل نگه می‌داره، اینه که از گذاشتنِ همچین پست‌هایی غمگین و پشیمون نمی‌شم. از اینکه توی یک پست از اول تا آخر ناله بزنم و توی پست بعدی قد و بالای تو رعنا رو بنازم، عصبی نمی‌شم. اینکه فهمیدم آدمی یک خطِ صاف نیست. و دلم می‌خواد تمامِ این بالا و پایین‌ها رو ثبت کنم برای روزهای بعدم.