دیدنِ دوستانِ دورانِ دبیرستان بعد از دوسه‌سال، یکی از وحشت‌آورترین اتفاقاتِ روی زمین است برای من. وقتی می‌بینم چقدر تغییر کرده‌ایم. وقتی می‌بینم ما که می‌توانستیم از هفت صبح تا دو بعدازظهر تمام مدت با هم از زمین و زمان حرف ببافیم و کلماتمان تمام نشوند؛ حالا هیچ حرفِ مشترکی با هم نداریم. 
مثلِ دیدنِ آلبومِ قدیمی و برق‌زدنِ معصومیتِ چشم‌هایت که فکر می‌کنی گمشان کرده‌ای. مثل خواندنِ دفترچه خاطرات دبستان و یادآوریِ زمانی که با دندانِ خرگوشی روی زمین بپربپر می‌کردی و معلمت بهت می‌گفت سنجاب کوچولو. مثل بوی خودکار اکلیلی‌هایی که باهاشان توی دفترهای روزهای راهنمایی‌ات شعرهای عاشقانه می‌نوشتی. 
قشنگند، پرخاطره‌اند، رنگی‌اند؛ اما بوی نا می‌دهند. مثل موی فکل و اِپٌل از مد افتاده‌اند.
دیدنشان دلت را هوایی می‌کتد؛ اما دیگر نمی‌توانی بینشان زندگی کنی و نفس بکشی. یک‌جا شش‌هایت از کار می‌افتند.
نگاه می‌کنم به تمامِ آدم‌های اطرافم، تمامِ کارهایی که می‌کنم، و فکرم می‌رود به فرداها، که یعنی قرار است این روزها هم مزه‌شان را گم کنند؟ امیدوارم که نه.

نکته‌ی انحرافی: با دوستِ دوره‌ی دبیرستانی که تمام مدت پست و استوریِ شاخِ «هاه من چقدر خفنم»، «پاییز را نگاه کن، برگ‌های زردِ بی‌فایده افتادند، آدم‌های فیلان هم می‌افتند.» «بعضی آدم‌ها فکر می‌کنند خیلی کم‌الکی‌اند اما ما به شست پایمان هم نمی‌گیریمشان تا پوف شوند.» «آدم‌ها مثل چای کیسه‌ای‌اند اگر بیندازیشان تو آب جوش تازه جوهرشان را آشکار می‌کنند.» 
چطور باید رفتار کرد؟ درحالی که تک‌تک پست‌هایشان را برایت می‌فرستند و حتماً اصرار دارند لایک و کامنت؟ :|
من تمام اقداماتِ ضدانسانی‌ام را رویش پیاده کردم. افاقه نکرده. :|

نکته‌ی انحرافی2: شما نمی‌دانید ولی اینکه من خودم را بعد از دوسال قانع کرده‌ام مجموعه ماجراهای ناگوار بخوانم، یعنی اوجِ مبارزه‌ی من با ویژگیِ مزخرفِ «فرار از هرگونه اتفاقِ بد و اندوه». و شما نمی‌دانید اما من واقعاً برای خودم خوشحالم. 
+ بله. من دارم خودم را با کتاب‌های نوجوان خفه می‌کنم. [جیغ‌کشان از کنار قفسه‌ی شاهکارهای ادبیات فرار می‌کند.]