اگر منِ امروز _که از اینجا به بعدِ متن ایکس‌من خطابش می‌کنم_ برمی‌گشت به قدیم، نه سال‌های خیلی دور، مثلاً همین یک‌سال قبل، و می‌گفت که سال بعد قرار است بنشینی یک کتاب بخوانی که نویسنده‌اش صفحه‌ی اول بهت می‌گوید قرار است یک داستان با شروع، ادامه و پایانِ پر از بدبختی و فلاکت باشد، محکم می‌زدم تو گوشِ ایکس‌‌من. که ممکن بود یک دلیلش این باشد که ما معمولاً عادت نداریم خودمان را که از آینده آمده ببینیم! ضمن اینکه سال پیش من دکتر هو ندیده بودم و ابداً با مسئله‌ی سفر در زمان کنار نمی‌آمدم. ولی خب دلیلِ اصلی‌اش همین بود که منِ دیروز از هرجور غم و بدبختی‌ای فرار می‌کرد. فلان صفحه‌ی کتاب غم‌انگیز است؟ خب بزن ده‌صفحه بعد که همه‌چیز جور شده باقی‌اش را بخوان. فلان جای فیلم همه‌ی آدم‌ها به هم شک می‌کنند؟ خب بزن ده‌دقیقه جلوتر که همه در صلح و صفا می‌زی‌اند. حالا ایکس‌من دارد یک کتاب می‌خواند که به نظر می‌رسد در کلِ چهارده‌قصه‌اش مجموعاً پنج‌صفحه محتوای سعادت‌مندانه نیست.

این یکی از سخت‌ترین مراحلِ مبارزه‌ی من با نفسِ خبیثِ راحت‌طلبم شده. یک‌جورهایی مبارزه با نفس یک حالتِ معمالاتی در خودش دارد و من ابداً آدمِ اهلِ تجارتی نیستم. طبق قانون مبارزه با نفس، وقتی از یک لذت صرف نظر می‌کنی، یا یک تلخی را به جان می‌خری، یک لذتِ بزرگتر به دست‌ می‌آوری. خب من می‌خواستم صدسال سیاه لذت بزرگتر به دست نیاورم و با همان خوشی‌های کوچکم هپیلی اور افتر زیست کنم. ولی راستش دیدم واقعاً زندگی اینجوری پیش نمی‌رود. 

مسئله‌ی اصلی این است که مهم نیست ما چقدر از مشکلات فرار کنیم. مهم نیست چقدر دلمان بخواهد زندگیِ بدونِ غصه‌ای داشته باشیم. مشکلات از زیرِ در می‌آیند داخل و بعد از یک زبان‌درازیِ حسابی، هوار می‌شوند سرمان. 

وقتی تصمیم می‌گیری از دیدنِ فیلم‌های غم‌انگیز فرار کنی، اشک‌ریختن را از زندگی‌ات حذف کنی، کتاب‌های تلخ اما دوست‌داشتنی را نخوانی، کم‌کم باورت می‌شود که زندگی یک حبابِ صورتی/آبی/بنفش/زرد یا هر رنگِ دیگر است، که تا ابد کفِ دستت می‌درخشد. باورت می‌شود که قرار نیست هیچ اتفاقِ تلخی برایت رخ بدهد. بنا نیست تو زندگیِ ساده و گاهی پردردی داشته باشی. 

ولی زندگیِ واقعی این شکلی کار نمی‌کند. برای همین با اولین چیزی که مطابق میلت عمل نکند، شروع می‌کنی به جیغ‌کشیدن و دریدنِ طبقاتِ آسمان به گله و شکایت. بعد؟ طبیعتاً هیچ‌چیزی هم عایدت نمی‌شود. خودت و کائنات و کل سیستم ملکوتی هم‌زمان شکنجه‌گرِ خودت می‌شوند و پدرِ صاحبِ هفت جدوآبادت را از گور می‌کشند بیرون که جلوی چشمت سالسا برقصند. 

هرچند هنوز هم دارم زجر می‌کشم و هرچند دیشب از غصه‌ی بچه‌های خانواده‌ی بودلر خوابم نمی‌برد و برایشان عزاداری می‌کردم؛ اما الان احساس می‌کنم می‌توانم هر کوهی را جابه‌جا کنم. الان که حتی از خواندنِ یک کلمه‌ی غم‌انگیز هم فرار نکرده‌ام، احساس می‌کنم بالاخره یک بازی را برده‌ام. آن هم با یک نتیجه‌ی خیلی خفن. 

شاید فردایی برسد که دست بدهم به کابوسِ تکراریِ مزخرف‌ترین شب‌های عمرم و تمام وجودم از خشم و ترس و اندوه نلرزد. کسی چه می‌داند؟


+ بله خودم می‌دانم که چه بچه‌ی سرتقِ تیتیش‌مامانی‌ای هستم. 

نکته‌ی انحرافی: عنوان اسم کتابی از ژول ورن است و خب نمی‌دانم دقیقاً چرا انتخابش کردم. شاید پیش‌فرضِ ذهنیِ کشف مروارید در اعماق دریا و در سیاه‌ترین مکان و این مسخره‌بازی‌ها توی ذهنم بود. به هر حال حس می‌کردم اسم این پست باید این باشد.