+من می‌خوام برم لندن ادبیات فارسی بخونم.

-اینجا چشه؟

+بارون نمیاد.


بی‌خوابی زده به سرم و همه‌اش فکر می‌کنم تمام هیولاهای عالم دارند از لای در اتاق می‌خزند تو که جانم را بگیرند و حتی بدتر، تسخیرم کنند. 

دلم می‌خواست یک چیزی مثل توئیتر داشتم که این مسخره‌بازی‌ها را آنجا می‌نوشتم چون در طول روز پنجاه‌هزاربار دلم می‌خواهد حرف بزنم. اینستاگرام برای هر چهارخط مطلب عکس می‌خواهد و حوصله‌اش را ندارم، کانال خیلی خالی و بی‌مشتری به نظر می‌رسد برایم، خود توئیتر را هم نمی‌توانم بفهمم. هر تکنولوژی‌ای که دوقدم بیشتر بخواهد برداری رل نمی‌فهمم از اساس.

پف کرده‌ام، دلم می‌خواهد سر تمام جهان داد بکشم، و حالا می‌رسیم به عجیب‌ترین بخش این جریان: با وجود همه‌ی این احوالات خوشحالم!

فردا صبح چندتا کتاب آگاتا کریستی برمی‌دارم و به روال روزی دوکتابم برمی‌گردم که روح مطالعه دوباره در جانم حلول کند، جلدهای بعدی ماجراهای ناگوار را هم. چندفصل بعدی بیگ‌بنگ تئوری را هم. (ان‌شاءالله)

ضمناً به طرز حیرت‌انگیزی راضی‌ام. از همه‌چیز و از خودم. و این برایم به دنیا می‌ارزد. 

اینجور پست‌های بی‌هدف که فقط هستند چون حالم را خوب می‌کنند اینجا نگذارم؟

فکر می‌کنم باید این کار را انجام دهم و یخم با فضای وبلاگ‌نویسی آب شود دوباره. باید اینجا خانه‌ام بشود‌. من که به هرحال فرداها به مسخرگی امرپزم می‌خندم. حداقل به سیم آخرم زده باشم.