کسانی که حتی یک‌کمی با من آشنایی داشته باشند، می‌دانند که وقتی موتورِ کتاب‌خواندن یا فیلم‌دیدنم روشن شد، از سرعتِ نور هم ممکن است جلو بزنم. ممکن است یک داستانی هیجان‌زده‌ام کند و یک‌روزه هفتصد هشتصد صفحه‌اش را قورت بدهم. ممکن است خطِ داستانیِ یک سریال یقه‌ام را بگیرد و یک روزه یک فصلِ بیست‌قسمته‌اش را ببینم. 

برای همین ایامی هست که فولدرِ فیلم‌های لپ‌تاپم پشتِ سر هم پر می‌شود و عددِ کتاب‌های خوانده‌شده‌ام در اکانتِ گودریدز به شکلِ عجیب و غریبی بالا می‌رود. 

اما چندروز پیش، همینطور که نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که چرا افکارم هیچوقت جمع و جور نمی‌شوند، چرا خیلی از داستان‌هایی که خوانده یا دیده‌ام را فراموش کرده‌ام، چرا از آن تاثیری که از خواندنِ آن همه کتاب باید بر من گذاشته می‌شد خبری نیست، فکر کردم شاید مشکل دقیقاً همین سرعتِ بیخود و بی‌جهت بالا باشد. 

مسئله این است که تو می‌توانی با سرعت همه چیز را نگاه کنی و در لحظه بفهمی چه می‌گذرد و کنجکاوی‌ات را ارضا کنی و صفحه را ببندی و بدوی سراغِ داستانِ بعدی؛ اما بعد از یک مدت، غذای اضافه‌ای که خوردی به جای اینکه جذبِ سلول‌هات بشود، راهِ خروج را در پیش می‌گیرد!

اگر بعد از سیرشدن همچنان مشغولِ خوردن باشی، دل‌درد می‌گیری. اگر بعد از خوردن، سریع بروی سراغِ غذای بعدی به جای اینکه بهش فرصتِ هضم‌شدن بدهی هم همینطور. 

چندروزی است که چندقدم برداشته‌ام عقب، سرعتم را کندکرده‌ام و دارم بازخوانی و بازبینی می‌کنم. دارم مزه‌ها را دوباره مزه می‌کنم و این‌بار به جای اینکه از شدت هیجان سریع قورتشان بدهم، توی دهنم مزه‌مزه‌شان می‌کنم. عینِ لواشکی که می‌گذاری ذره ذره آب بشود روی زبانت.