کتاب‌های کتابخانه‌ام درهم و برهم چیده‌شده‌اند کنارِ هم. هری پاتر و بوستان سعدی هم‌جوار شده‌اند و شیخ دست‌هایش را روی گوش‌هایش گذاشته و جیغ‌کشان از این دیوانگی بهم بدوبیراه می‌گوید. 
روی کشوی اتاق از پماد آد گرفته تا جعبه‌ی موبایلِ سونی اریکسونِ ربع‌قرن پیشم و بادبزنِ جامانده از فصلِ گرما و لاک بی‌رنگی که اصلاً نمی‌دانم آخرین‌بار چندسال پیش روی ناخن‌هایم نشسته و مکعب روبیکی که هرگز حل نشد، گره خورده‌اند به هم.
یک عالمه فایلِ صوتی و متنی حجره به حجره گوشی‌ام را اشغال کرده‌اند و گهگاه که فضا را اشغال می‌کنند منتقلشان می‌کنم به لپتاپ تا شنیدن و خواندنشان موکول شود به ظهور آقا امام زمان.
می‌خواهم بیشتر شنا کنم چون ماهیِ درونم بی‌تاب شده، دلم می‌خواهد شطرنج هم یاد بگیرم، همزمان به فکر آموزش زبانم هم هستم، قصد انجام مطالعات سیاسی و مذهبی و تاریخی هم دارم، تعداد رمان‌هایی که دلم تالاپ و تولوپ می‌کند برای خواندنشان از تعداد پلانکتونهای دریایی هم بیشتر به نظر می‌رسد.
مغزم شبیهِ جهانِ آغازینِ نارنیا شده. پر از دریاچه‌هایی که هرکدام به دنیایی باز می‌شوند و هی شیرجه می‌زنم از این به آن و از این به آن و هیچ‌کجا خودم نیستم و هیچ‌کجا خودم را نمی‌یابم.
می‌خواهم یک هفته بنشینم و زار زار گریه کنم و همه‌ی این‌ چیزها را بالا بیاورم و از اول منظم بچینمشان و یکی‌یکی گرهشان را باز کنم و بنشانمشان توی یک قفسه.

نکته‌ی انحرافی: چدیداً پست‌هام رو که می‌خونم وقتی تموم می‌شه از خودم می‌پرسم وا چی شد پ؟ انگار همه‌ی متن‌هام وسطش تموم می‌شن یهو. تهِ هیچ‌کدوم از پست‌هام شبیهِ پایان نیست.