آخرِ شب آمد و گفت استاد زرویی نصرآباد فوت شدند. 

غمگین شدم. یک‌کم. خیلی کم. 

حیرت هم کردم. مثلِ همه‌ی خبرهایی که آدم انتظارِ شنیدنشان را ندارد و وقتی می‌خورند توی صورتش حیرت می‌کند. اما یک‌کم. خیلی کم.

یک دوستِ دیگرم، یک جای دیگر پرسید چه خبر؟ گفتم استاد زرویی نصرآباد فوت شدند. چندنفری ریپلای زدند که کی؟ نمی‌شناسمش. چه کاره بود؟ 

من نشستم به گفتن که زرویی که بود. چه کاره بود. و تازه فهمیدم کدام ستونِ این خانه ریخته. 

تازه فهمیدم که یک‌کم غمگین‌شدن برای یتیم‌شدنِ آن‌همه شاعر چقدر ناجوانمردانه است. 

تازه فهمیدم که یک‌کم حیرت‌کردن برای خبری که دردش را هیچ‌کس نمی‌فهمد چقدر احمقانه است. 

تازه دلم غمباد گرفت که چرا من باید بنشینم او را تعریف کنم تا خودم بفهمم رفتنش یعنی چه. 

امروز به جای آنکه ما ابوالفضل زرویی نصرآباد را روی سرمان بگذاریم، خاک در آغوشش گرفته و این بلایی است که ما و این روزگار، متحدانه بر سر خودمان می‌آوریم. رهاکردنِ تک‌تکِ انگشت‌شمار اسطوره‌هایی که برایمان باقی مانده به دستِ باد... بدون اینکه بفهمیم چقدر سریع دارد حسابمان خالی می‌شود. 


+