للحقّ


اشاره: 

رسم‌الخط این پست، منطبق با دیدگاه مؤلف است.


------------

ارمیا روی زانوهایش نشست. سرمای آسفالت سرد و خشک دانش‌گاه، حرکت خود را از زانوانش آغاز کرد و به تمامِ جانش نشست. لرزید. دستش را بالا برد و پر چادر مادر مصطفا را میان انگشتانش بغل زد. بوسه‌ای به پارچه‌ی سیاه زد و گذاشت قطره‌ی اشکش آن را خیس کند. مادر خود را هم‌قدِ ارمیا کرد. این کاری است که تمام مادرهای جهان، از ابتدای تولد فرزندانشان انجام می‌دهند. آن‌ها منتظر نمی‌مانند که بچه‌ها بلندتر و عاقل‌تر بشوند و گوش‌هایشان به‌تر بشنود. آن‌ها خودشان را هم‌قد بچه‌ها می‌کنند. کلامشان را ساده‌تر به زبان می‌آورند. آهنگ کودکانه به صدایشان می‌دهند. خودشان را به هر آب و آتشی می‌زنند تا بچه‌ها مقصودِ کلامشان را دریابند.

خواست ارمیا را به آغوش بکشد. عضلات تن ارمیا از شرم منقبض شد. مادر دستش را پس کشید. ارمیا برای او با مصطفای خودش تفاوتی نداشت؛ اما شرمِ او را فهمید و دستش را پس کشید. بغض به گلویش نشست از دوری پاره‌ی تنش. 

-گریه نکن پسرم.

ارمیا همان پسربچه‌ی همیشگی شد. با همان معصومیت و صداقت. دلش می‌خواست سرش را روی شانه‌ی مادر مصطفا بگذارد و تا ابدیت با هم اشک بریزند. خودش هم نمی‌دانست برای چه. احتمالاً به خاطرِ دوریِ مصطفا. علم روانشناسی معتقد بود که آن‌ها، هر دو در مرحله‌ی پنجمِ سوگواری، یعنی افسردگی متوقف شده‌بودند. علم روانشناسی خبر نداشت که سوگواریِ ارمیا برای مصطفا، از جنسِ عالمانه نیست. به دردِ طبقه‌بندی نمی‌خورد. از تمام علوم گذر کرده و به شیوه‌ی خاص خود رسیده است. احتمال داشت اگر این را بفهمند، ارمیا را در اتاقی حبس کنند، مغزش را از سرش بیرون بکشند و تمام آزمایشاتی که تا آن زمان به آن‌ها دست یافته‌بودند را روی آن پیاده کنند تا بفهمند عملکردش چگونه است. اسم تحقیق را هم می‌گذاشتند: «کارکرد ذهنی سربازان پس از اتمام جنگ»

علم روانشناسی نمی‌دانست که جنگ هنوز برای ارمیا تمام نشده. باور نکرده بود که ارمیا از مرحله‌ی انکار و خشم و معامله و احساس گناه عبور نکرده که حالا در افسردگی متوقف شده باشد. وقتی ارمیا می‌گفت: «مصطفا نمرده. من مرده‌ام. ما مرده‌ایم. مصطفا آن‌جا ایستاده. نگاه کن. دارد به همه‌ی ما می‌خندد. دارد به هدف‌های پوچ و زنده‌گی‌های بی‌درد ما پوزخند می‌زند.» او مرگ مصطفا را انکار نمی‌کرد. او مؤمن بود به زنده‌بودن مصطفا. پس ارمیا هنوز مرحله‌ی اول را هم رد نکرده بود. اما علم روانشناسی باید تا ابد از این استثنا بی‌خبر بماند. هر علمی باید آرزوی گذاشتنِ ارمیا در یکی از طبقه‌هایش را به گور ببرد.

دلش می‌خواست سرش را روی شانه‌ی مادر مصطفا بگذارد و تا ابدیت با هم اشک بریزند. خودش هم نمی‌دانست برای چه. امروز قرار بود روز خوبی برای هردوی آن‌ها باشد. امروز قرار بود مراسم بزرگ‌داشت مصطفا را در یکی از دانش‌گاه‌های مطرح کشور برگزار کنند. ارمیا قرار بود به عنوان هم‌رزم و هم‌سنگر و رفیق او در روزهای پایانی، در این مراسم سخن‌رانی کند.

مادر مصطفا بلند شد و شانه‌ی کت ارمیا را _که مامان‌ شهین آن را به زور تنش کرده بود به جای پیراهن خاکی‌رنگ_ کشید. 

-بلند شو. باید قصه‌ی مصطفا را برای این بچه‌ها تعریف کنی.

ارمیا برخاست. سرش اما هنوز پایین بود. پشت سر مادر مصطفا راه افتاد تا به سالن مراسم برسند. سالن امام خمینی (ره). رئیس دانش‌گاه با لبخندی به پهنای صورتش چاقویی که با آن سیب سرخ را پوست می‌کند در بشقاب پیش رویش گذاشت و  از روی صندلی‌اش برخاست. قبل از این‌که به آن دو برسد، صدای مجری به گوشش رسید. قدم‌هایش را آهسته کرد تا هم‌زمان با اتمام جمله‌ی مجری به آن‌ها برسد. بار دراماتیکی بهتری داشت. چشم چرخاند و محل دوربین فیلم‌برداری را از نظر گذراند. کمی فاصله‌اش را بیشتر کرد تا تمام‌قد در تصویر بیفتد. 

-به‌به! به‌به! صلوات بلند ختم کنید. مادر یکی از شهدای گران‌قدر هشت‌سال دفاع جانانه‌ی ما در این مراسم حضور دارند. زنی از خاندان زینب سلام الله، که با صبر و پایداری و ایستادگی خود در برابر فقدان از دست‌دادن فرزند، مشت محکمی بر دهان دشمنان این مرز و بوم زده‌اند. 

و چند جمله‌ی دیگر که باعث شد مادر مصطفا، قبل از آن‌که رئیس دانش‌گاه نزدیک او برسد تا با تعظیم به او ادای احترام کند، راهش را کج کند و به سمت یکی از صندلی‌های میانی سالن برود. بل‌که کسی او را نبیند. او زنی نبود که از توجه خوشش بیاید. عادتی که مصطفا هم به ارث برده بود. دلش نمی‌خواست کسی از او تعریف کند. عادتی که مصطفا هم به ارث برده بود. از بزرگ‌نمایی شخصیتش اندوه‌گین می‌شد. عادتی که مصطفا هم به ارث برده بود. و بارها برای غم نبود مصطفا اشک‌ ریخته‌بود. به درگاه خدا شکایت برده بود. خشمگین شده بود. عنان آرامشش را از دست داده بود. وقتی امثال مجری و رئیس دانش‌گاه این جملات قصار را پشت سر هم ردیف می‌کردند، تا شیره‌ی جان مصطفا را می‌مکیدند تا وجهه‌ی بهتری در اجتماع به دست بیاورند، شهدا را و دفاع هشت‌ساله را تحریف می‌کردند تا به شکلی که خودشان دوست داشتند در بیاورندش، هیچ نمی‌گفت و به جای دفاع‌کردن، سکوت می‌کرد. کاری که اصلاً شبیه رفتار خواهرِ حسین علیه السّلام نبود. عادتی که ارمیا هم به ارث برده بود.

رئیس دانش‌گاه لحظه‌ای متوقف شد؛ اما خیلی زود لبخندش را بازیافت و به سمتِ ارمیا رفت. وقتی دستش را گرفت، او را برگرداند تا صورتِ خودش رو به دوربین باشد. بعد با خضوع هرچه تمام‌تر بر شانه‌ی ارمیا بوسه زد. همان‌ لحظه فلش دوربین عکاس صاعقه‌ای زد. 

مجری چند کلام دیگر گفت و پس از خواندن شعری با لحن نقالان، از رئیسِ متدین و اخلاق‌مدار و انقلابی دعوت کرد تا دقایقی مهمانان را از سخنان گران‌سنگ خود بهره‌مند سازد. چندنفر از دانش‌جویان غرولندی زیر لب کردند که: «یک ساعت کم‌تر صحبت نمی‌کند.»

ارمیا حرف‌های رئیس دانش‌گاه را نمی‌شنید. سرش را به عقب برگرداند تا دانش‌جویان را ببیند. چندنفر از دخترها آینه‌ای روبه‌روی صورتشان گرفته‌بودند و پودر بیشتری روی آن می‌نشاندند. بعضی از آن‌ها سرشان را نزدیک هم برده‌بودند و ریزریز می‌خندیدند. به سمتِ دیگر نگاه کرد. یکی از پسرها سرش را توی گوشی‌ هم‌راهش فروکرده‌بود و با نیشخندی روی لب، به سرعت چیزهایی را روی صفحه‌ی لمسی تایپ می‌کرد. دوسه‌تای دیگرشان به رئیس دانش‌گاه نگاه می‌کردند و خمیازه می‌کشیدند. صاف نشست. روی تریبونی که رئیس پشت آن ایستاده بود و سخن‌رانی می‌کرد، عکسی از مصطفا را چسبانده‌بودند. عکسی که قبل از یک عملیات، خود ارمیا از او گرفته بود. مصطفا می‌خندید.

***

مصطفا می‌خندید.

-آخر صورت بچه‌گانه‌ی من به چه درد آینده‌گان می‌خورد؟ برو از آقا سهراب عکس بگیر. از چهارنفر آدم‌حسابی هیکلی عکس بینداز که دشمنان ببینند و دلشان بلرزد. این عکس پخش بشود و برای استفاده‌ی تبلیغاتی بگذارندش که این‌ها بچه‌هایشان را می‌فرستند جنگ، چه جوابی داریم بدهیم؟

ارمیا بی‌توجه به حرف‌های او کار خودش را کرد. وقتی مصطفا جمله‌اش را تمام کرد، عکسش را انداخت. دوربین را به صاحبش پس داد و از او قول گرفت که بعداً عکس را به او هم بدهد. 

-عکس را برای استفاده‌ی تبلیغاتی نینداختم که. گرفتم که اگر ام‌روز شهید شدیم، آن را در مراسم‌مان بگذارند و بالای سرمان اشک بریزند که شهید حتی قبل از عملیات‌های بزرگ هم لب‌خند می‌زد و روحیه‌ی خود را حفظ می‌کرد.

نگاه مصطفا به چشم‌های ارمیا دوخته شد. شوخی را در آن‌ها تشخیص داد و هم‌راهی کرد.

-یا می‌گویند شهید سرخوش و دیوانه بود. داشت می‌زد به دل دشمن سرتاپا مسلح و نیشش تا بناگوش باز بود. 

-ولی خودمانیم ها مصطفا. ریختمان به درد شهیدشدن نمی‌خورد. فکر نکنم خدا از این نقشه‌ها برای ما کشیده باشد. 

لب‌خند از لب مصطفا پرکشید.

-خدا که به قیافه کار ندارد ارمیا. خدا هرکسی را که لایق ببیند گل‌چین می‌کند.

ارمیا خودش هم می‌دانست. اما می‌خواست مصطفا را اذیت کند.

-نه. این‌جور نمی‌شود. باید بروم این ریش‌ها را صفا بدهم. این قیافه به درد عکس بهشت زهرا نمی‌خورد. زیادی هپلی است. 

صدای سهراب در گوشش پیچید:

-باز این نقشه کشید. آدم ناحسابی. اگر برای بعدت نقشه بکشی، ترک هم برنمی‌داری. چه برسد به شهیدشدن.

***

-شهدا نقشه می‌کشیدند تا چطور به خداوند نزدیک‌تر بشوند. آن‌ها حساب فرداها و پس‌فرداهایشان را می‌کردند. آن‌ها...

ارمیا کلام رئیس دانش‌گاه را قطع کرد. بلند شد و داد کشید:

-کجا نقشه می‌کشیدند؟ شهدا نقشه نداشتند. همه‌ی کاری که کردند هم همین بود. نقشه‌نکشیدن. آن‌ها فقط عاشق می‌شدند و به دل آتش می‌زدند برای رسیدن به معشوق. تنها نقشه‌ای که مصطفا در عمرش کشید همین بود که هیچ‌وقت به آینده فکر نکند. مصطفا اصلاً برای آینده نبود. مصطفا برای این روزها نبود. مصطفا برای این روزهای فراموشی نبود. مصطفا برای همان روزها بود و باید همان روزها پرمی‌کشید. آقا سهراب هم همین را می‌گفت. البته آقا سهراب اسمش صلوات دارد ها. آقا سهراب، اللهّم صلّ علی محمد و آل محمد، می‌گفت که باید فقط با سر بدوی توی دل خدا. اگر فکر کنی بعدت چه می‌شود وامانده‌ای. جامانده‌ای. مثل من که جا مانده‌ام. مثل من که به جای اینکه الان با مصطفا راه بروم و بخندم، باید بنشینم و خاطره‌ی قدم‌هایی که قدیم‌ها با او برداشته‌ام را برای شما تعریف کنم. برای شما که اصلاً نمی‌دانید مصطفا که بود. برای شما که یادتان نمی‌آید مصطفا کدام روز شهید شده. برای شما که آخرین آغوش مصطفا را نچشیده‌اید. برای شما که خون گرم مصطفا روی دست‌هایتان ننشسته است. برای شما که مصطفا را جا گذاشته‌اید در تاریخ. مصطفا در تاریخ نیست. مصطفا در گذشته نیست. مصطفا هوای همین امروز این شهر کوفتی است. مصطفا اینجاست. همین‌جا نشسته کنار شما. منتها شما آن‌قدر صدای میکروفنتان را بلند کرده‌اید و صدای خودتان به گوشتان می‌نشیند که حرف‌های او را نمی‌شنوید. مصطفا را توی کتاب‌های تاریخی نگذارید. مصطفا را توی این قلب‌های بی‌صاحب بنشانید. آخ... آخ که این قلبم چه‌قدر می‌سوزد. آخ مصطفا... آخ مصطفا این‌ها فکر می‌کنند تو نقشه داشتی. این‌ها فکر می‌کنند اگر از مسیر A به مسیر B بروند و سر راه دو کورس تاکسی سوار شوند، به تو می‌رسند. 

ارمیا ایستاد. نفسی گرفت. رئیس دانش‌‌گاه هاج و واج به او نگاه می‌کرد. مجری نیم‌خیز شده بود. دخترها و پسرهای دانش‌جو، حتی یک کلمه‌ از حرف‌های او را هم نفهمیده بودند. 

-اگر می‌خواهید به مصطفا برسید، باید به جای نشستن روی این صندلی‌های نرم و گوش‌دادن به حرف‌های صد من یک‌ غاز، بلند شوید و راه بیفتید. همین. باید فقط راه بیفتید. به جای اینکه بنشینید و معادله حل کنید و جمله بخوانید و حفظ کنید و تئوری تشریح کنید و نقشه بکشید، باید راه بیفتید. من هم باید راه بیفتم. ما گیر افتاده‌ایم توی صفحات کتاب‌ها. ما گیر افتاده‌ایم توی این دیوارهای یخ. باید راه بیفتیم. 

سرش را چرخاند تا مادر مصطفا را پیدا کند. داشت اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک می‌کرد.

-برویم مادر؟ حاضرید راه بیفتیم؟ می‌آیید پشت سرم آب بریزید؟ مصطفا می‌گفت پشت سرش آب ریخته بودید. شاید اگر پشت سر من هم آب بریزید من هم به او برسم. می‌آیید مادر؟

مادر بلند شد. چادرش را صاف کرد. جلو آمد. کنار ارمیا ایستاد و با هم از در سالن بیرون رفتند. از سالن خمینی بیرون رفتند تا به صراط خمینی بروند. 

رئیس دانش‌گاه، غضب‌ناک به مجری نگاه می‌کرد. او را مسئول این جریانات می‌دانست. مجری بلند شد و پشت میکروفن رفت. 

-من از همه‌ی شما عذر می‌خواهم. به من نگفته بودند که ایشان موجی شده‌اند. به هر حال جنگ اثرات مخربی دارد. دشمن مکار ما از سلاح‌های...

دانش‌جوها که چند لحظه‌ای خیره مانده بودند، دوباره سر کارهایشان برگشتند. سرشان را به هم نزدیک کردند و خندیدند. پودر صورتشان را ترمیم کردند. از دوستشان که پای چت منتظرش گذاشته بودند عذرخواهی کردند. و دانش‌جوهای برجسته دوباره کتاب‌هایشان را باز کردند تا ببینند این رفتار ارمیا در کدام علم دسته‌بندی می‌شود.



پ.ن: فکر می‌کنم نوشتن این پست یکی از دردناک‌ترین کارهای زندگیم بود. 

ممنون از حریر برای دعوت‌کردنم به این چالش. 

نمی‌تونم خوب فکر کنم. همه‌تون دعوتید. حتماً این کار رو انجام بدید. حتماً. 

از اینجا شروع شد.