آدمیزاد از هر شروعی کیف می‌کند. معلوم است. از شروع یک کتاب، سریال، فیلم، دوستی، عشق، تحصیل در یک رشته، شاغل‌شدن، هر کوفتی اصلاً. لذتِ ورود و کشفِ جهانی تازه، می‌رود زیرِ پوست تن و عینِ مواد مخدر _نخوردیم نون گندم. دیدیم دست مردم._ به سلول‌هات پیوند می‌خورد و جان تازه‌ات می‌بخشد انگار. 

اما بالاخره یک نفر توی داستان می‌میرد. یک نفر که خیلی بهش دل بسته‌ای. بالاخره یک آدمِ ناحسابی در محل کار و تحصیلت پیدا می‌‌شود که بیچاره‌ و دل‌زده‌ات کند. بالاخره یک جایی تو یا رفیقت دلِ همدیگر را می‌شکنید. بالاخره یک جایی از دست معشوقت دلخور می‌شوی یا او از دست تو. 

تو عمقِ هر لذت، یک نقطه‌ی تاریک هست و تو عمقِ هر تاریکی یک نقطه‌ی روشن. 

اما گاهی، فقط گاهی، دلم می‌خواهد قدمی بردارم که تاریکی توش نباشد. راهی را بروم که به گریه‌ام نیندازد. با آدمی مصاحبت کنم که کنارش هیچ حس بدی نداشته باشم. کتابی بخوانم که در انتهای آن، بعد از تمام مصیبت‌ها، همه، همه، همه، کنارِ هم تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی کنند. فیلمی ببینم که پایان‌بندی‌اش همین جمله‌ی بالایی بشود.  

گاهی خستگی چنگ می‌اندازد به گلوم. دل‌مرده می‌شوم انگاری. نفسم بند می‌آید از دنیا. می‌خواهم از همه فرار کنم. می‌خواهم بروم و حبس شوم توی همان نقطه‌ی روشن و توی همان سفیدی درخشان بمیرم. قبل از اینکه شعله‌اش خاموش شود. 

چرا این زندگی نمی‌گذارد یک نفسِ راحتِ بی‌سرفه بکشیم؟ چرا باید وقتی داستان می‌نویسیم حتماً باید یک نفر را بکشیم تا «واقع‌گرایانه» نوشته باشیم؟ چرا خدا قواعدِ داستان‌نویسی‌اش را جور دیگری تنظیم نکرده؟

گاهی، فقط گاهی این سوال‌ها را از خودم می‌پرسم. هیچ جوابی برایشان پیدا نمی‌کنم و بعد برمی‌گردم سرِ زندگیم. 


عنوان: فرازی از دعای کمیل.