مثلِ ویروسِ سرماخوردگی آمدی. 

اول یک نقطه‌ی سوزان توی گلوم بودی

 که فکر می‌کردم دانه‌ی برنج است

که گیرکرده. 

اما صبحِ فردا، 

وقتی دیدم سوزش در تمامِ گلویم پخش شده،

و حرف که می‌زنم

 فقط صدای بع بع به گوش می‌رسد

با خودم فکر کردم

نه

این دانه‌ی برنج نیست

این تویی

این ویروس سرماخوردگی است

هاپچی...

هاپچی...

هاپچی گفتم و با دانه‌های عطسه 

عشق بود که به جهان می‌پاشید

و ویروس تو را پخش می‌کرد

آه ای هاپچی...

ای هاپچی زیبای من...

هاپچی....



+از این شعرایی که جدیداً ملت چاپ می‌کنن. اسم کتابمم می‌ذارم ویروس عشق :|

سوال احتمالی: حقیقتاً؟ بعد از این همه روز که کوفتم پست نکردی یه همچین شفته‌شیتی رو می‌گذاری؟ بله!

مریضم. امتحان دارم. شونصدهزارصفحه کتاب باید بخونم. دوستم اشتباهی فکر کرده من چهارفصل اول فرندز رو دارم و فصل 5 و 6 رو برام ریخته که به دردم نمی‌خوره الان و حالا حالاها هم نمی‌بینمش. حجم نت هم ندارم. پول هم ندارم. دوست دارم پستم این باشه. 


پست بعدی قراره عاشقانه‌ای در وصف چای باشه. آمادگی بدم خلاصه. (دروغ گفتم).


نکته‌ی انحرافی: چیه این زندگی؟ چسبک بچه‌ی دماغوم پرپست‌ترین برچسب وبلاگه. :|