(هشدار. این پست ممکن است نیم ساعت پس از انتشار موجب شرمساری نگارنده شود و خیلی ناگهانی از روی صفحه محوش کند.

چرا؟ چون دائم از خودش می‌پرسد: که چی؟ به مردم چه؟ یه پست خوب بذار. یه چیزی که به درد بخوره). 


حالم خوب نیست. امتحان دارم. مسئله امتحان نیست. پنج ترم گذشته و من تا اینجا خوب پیش آمده‌ام. مسئله درس هم نیست. چون همه‌اش چیزهایی است که دوستشان دارم. خب البته نه همه‌اش. از نوعِ ارائه‌اش بیزارم. از خیلی از مفاهیمش هم. به خصوص از خیلی از استادهایشان هم!

ولی مسئله هیچ‌کدام از این‌ها نیست. چیزی که بعد از آن همه سال مدرسه‌رفتن، کلاس‌های ورزشی و هنری و درسی را شرکت‌کردن و دانشگاه فهمیده‌ام این است که مغزِ لعنتیِ من با هیچ‌ سازماندهی‌ای سازگاری ندارد.

بزرگترین مثالش که این روزها خارِ چشمم شده همین رشته‌ی لعنتی است.

عاشق ادبیاتم. عاشق مطالعه‌ی همه‌ی سوراخ‌سنبه‌هایش هستم، می‌روم رشته‌ی تحصیلی‌اش را می‌خوانم، ناگهان می‌زنم زیر میز. از استادها، چارت درسی، خود دانشگاه و بقیه‌ی دانشجوها متنفرم. از همه‌شان. یکی از استادها هست که دلم می‌خواهد روش بالا بیاورم! خیلی از درس‌ها به قدری حفظی و به‌دردنخورند که من با هیچ جایزه‌ و تشویق و تنبیهی نمی‌توانم خودم را قانع کنم که بخوانمشان. از درودیوار می‌ریزند سرم که اگر چیزهای خوبش را دوست داری باید این‌ها را هم بپذیری. ولی خب چرا؟ چرا وقتی می‌توانم خودم برای خودم بخوانم و به جای صرف‌کردنِ یک عالمه از وقتم پای چیزهای بیهوده، چیزهایی بخوانم که واقعاً به دردم می‌خورند، باید همچنان ادامه بدهم؟

این سوالِ مسخره‌ای است که جوابِ مسخره‌اش حالم را از خودِ مسخره‌ام به هم می‌زند. 

من قبل از ورود به دانشگاه هم همه‌ی این چیزها را درباره‌ی خودم می‌دانستم. قبلش کلاس شنا، حفظ قرآن، پیلاتس، تیراندازی، قلاب‌بافی و چیزهایی که حتی یادم نمی‌آیدشان را رفته بودم. اما باز هم نتوانستم جلوی خودم را از دانشجوشدن بگیرم. 

می‌دانستم که هر آدم و محیط و شیئی که ذره‌ای مرا محدود کند به جنونم می‌کشد؛ اما باز هم آمدم به دانشگاه. در حالی که قبلش همه‌ی خانواده‌ام را راضی کرده بودم که هرگز به دانشگاه نمی‌روم. تا قبلش؟ می‌گفتم به خاطر آن‌هاست و آرزوهایشان. اما بعد که همه‌شان گفتند تو خودت عاقلی و صلاحت را می‌دانی چی؟ خب آن‌ها اشتباه می‌کردند. چون مشخصا من عاقل نبودم و صلاح خودم را نمی‌دانستم. من به هرحال آمدم و اجازه دادم که این حال غم‌انگیز را داشته باشم. 

ادامه دادم و همان ترم دوم فهمیدم که اشتباه کرده بودم اما هنوز نمی‌توانستم دست بردارم. این راهی بود که باید تمامش می‌کردم. ولی چرا؟ 

الان ترم پنجمم و وقتی به کتاب‌هام نگاه می‌کنم، وقتی به برنامه‌ی هفتگیم نگاه می‌کنم می‌خواهم اشک بریزم. اما هنوز هم بیرون‌آمدن از این شرایط برایم ترسناک‌تر است. 

چرا آدم‌ها با اینکه خودشان را می‌شناسند با سر شیرجه می‌زنند توی یک اشتباه؟ چرا بعد از اینکه می‌فهمند اشتباه کرده‌اند توانِ بیرون‌کشیدن خودشان را ندارند؟ 

من بدجوری دمدمی‌ام. آیا از این ویژگی راضی‌ام؟ نه. آیا تا به حال تلاشی برای تغییر کرده‌ام؟ بله. اما نشده. شاید کافی نبوده. یا هرچی. اما فقط پذیرفته‌ام که من اینم. ممکن است مثل حالا تمام روز وبتون بخوانم و دکتر هاوس تماشا کنم و فرداش ناگهان تمام کتاب‌های تاریخ کتابخانه‌ام را بیرون بکشم و یک‌هفته‌ی تمام تاریخ بخوانم و بعد خیلی ناگهانی بیفتم روی مودِ آشپزی و بعدش سیاست و هرچی. 

شاید این شکلی توی هیچ‌کدام آدمِ عالی‌ای نشوم. اما مزه‌ی همه‌چیز را تا قبل از مرگم چشیده‌ام. 

این چندخط بالا یعنی من خودم را شناخته‌ام. و حتی آنقدر خودم را دوست دارم که برای چنین‌بودنش توجیح هم می‌تراشم. 

اما چرا با این وجود همچنان بر اشتباه‌کردن اصرار دارم؟ چرا همچنان خودم را توی محیط‌هایی می‌گذارم که محدودم می‌کنند، بهم می‌گویند چه روزهایی باید چه کارهایی بکنم، چه کتاب‌هایی بخوانم، چه چیزی ببافم یا هرچی؟ 


پ.ن: الان که نوشتمش و تموم شده به طرز عجیبی حالم خوبه. شاید این وبلاگ قرار بود همچین کاری برام بکنه. 

اجازه بده در سکوت و پشتِ یه اسمِ قلابی، بیشتر از خودم بگم، مرتب‌تر بنویسم و راحت‌تر راه برم. و سبک‌تر احتمالاً.


پ.ن2: طولانی‌ترین عنوانِ روانیِ کل دوران وبلاگ‌نویسیم تعلق می‌گیره به این بزرگوار. 


نکته‌ی انحرافی: همچنان خطر حذف پست وجود داره. نود و هشت درصدتون که اهل کامنت‌گذاشتن نیستید. ولی اگه بدتون میاد کامنتتون یکهو ناپدید بشه، این پست رو هم بی‌خیال شید. هرچند پست حذف نمی‌شه. فقط روی صفحه‌ی اصلی نمایش داده نمی‌شه. من همه‌ی مایه‌های شرمساریم رو برای خودم نگه می‌دارم. 

همینجوری دوتا کامنت می‌گرفتم. الان می‌شه صفر. :دی