مسئله این است که ما واقعاً مختار نیستیم. ما فقط تصمیم می‌گیریم از بین گزینه‌های موجود، کدام یک برایمان قابل تحمل‌تر است. ما فقط تصمیم می‌گیریم در شرایط فعلی، کدام تصمیم کمتر آسیب‌زاست. و این تصمیم طوری نیست که خب بعد برگردی و جبرانش کنی. فقط بودن یا نبودن است. یا به قصرِ شاهزاده می‌رسی، یا توی مرداب غرق می‌شوی.
بعضی شرایط، بعضی آدم‌ها را جنگجو می‌کند؛ ولی همان شرایط، بعضی‌ها را تبدیل به بزدلِ نفرت‌انگیزی مثل من می‌کند. آدمی که فراموش کرده چطور باید زیستن را تجربه کند. آدمی که وقتی می‌خواهد درباره‌ی یکی از مسائل زندگی‌اش بیندیشد هزاربار راه را گم می‌کند. چون یک روزی از روزهای گذشته، وقتی باید تصمیم می‌گرفته که از کدام راه برود، عقب عقب رفته و به جای تصمیم مرگ یا زندگی، فقط فرار کرده. فرار کرده به آینه‌ی جادوییِ خیال‌انگیزی که گوشه‌ی جنگل افتاده بود. مثل آینه‌ای که پدر و مادرِ هری را بهش داد، یا سرگروهیِ تیم کوییدیچ را به رون. آینه از دست من گیج شد، شکست و هرتکه‌اش دری به جهانی جدید باز کرد و من گیر افتادم توی دنیای خیالات. من واقعاً آنجا زندانی شده‌ام. حتی وقتی تصمیم می‌گیرم راجع به مسئله‌ای جدی فکر کنم، گوشه‌ای از ذهنم شروع به خیال‌پردازی می‌کند، مرا از جهان حقیقت بیرون می‌کشد.
من فقط تصمیم گرفتم از جنگ فرار کنم و بعد از آن شیوه‌ی زندگی‌ام شد دویدن. هنوز دارم می‌دوم ولی... یادم رفته چرا. هنوز دارم فرار می‌کنم ولی یادم نیست از چه. من از هرچیزِ غم‌انگیزی دوری می‌کنم. از هر محیطِ جدیدی فاصله می‌گیرم. وقتی شخصیت محبوبم در سریال پارانویا می‌گیرد، من تحمل نمی‌کنم دیدنش را، چهارقسمت می‌زنم جلوتر، و به جایی می‌رسم که درمانش شروع می‌شود و او کارش را از سر می‌گیرد.
ولی کنترل اپیزودهای این زندگیِ لعنتی دستِ ما نیست. من هنوز وقت دارم. اگر یکی از بازی‌های تکه‌ی شکسته‌ِی آینه را تا آخر بازی کنم و طاقت بیاورم، می‌توانم باطل‌السحرِ این نفرین را پیدا کنم. می‌توانم از آینه فرار کنم و باز تصمیم بگیرم. تصمیم بگیرم کدام راه را بروم درحالی که معلوم نیست کدام مرداب است و کدام قصر. و من می‌ترسم از این تصمیم. و برای همین است که سالیان سال، محبوسِ آینه مانده‌ام. ولی... عمر دارد می‌گذرد. و من باید سفرکردن را تمام کنم. حالا باید تصمیم بگیرم. و باید بارِ زجرآورِ این تصمیم را به دوش بکشم. تا... حادثه‌ی سرخِ رسیدن.

 پ.ن: نمی‌خواستم این پست رو منتشر کنم. ولی تجربیاتِ قدیم بهم نشون داده که خوبه ثبتِ لحظاتِ مختلف زندگیم، و تماشای اون در آینده. تماشای اینکه چطور تغییر می‌کنی و چطور وارد فصل جدید می‌شی.
وقتی داشتم این وبلاگ رو تاسیس می‌کردم قرار بود بهارِ وبلاگ‌نویسیم رو آغاز کنم. قرار بود شکوفه‌های بذری رو که در گذشته کاشتم بچینم؛ ولی متوجه شدم که وینتر ایز هیر! :دی
و گویا فصل جدید، فصل ترسناکیه.