راستش را بخواهید وقتی که با شوق و ذوق برنامه‌ی کنداکتور را با زهرا در کتابخانه هماهنگ کردم و وقتی رسیدم خانه، پریدم پشتِ سیستم به تایپ‌کردن و دلنگ، ارسال‌کردنش، مشخصاً به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. 

خصوصاً فکر نمی‌کردم که در تمام آن مدت، قیدِ هرچه فیلم و کتاب است را بزنم و تمام مدت یا «ماجراهای نارنیا» بخوانم، یا «هری پاتر» و یا «در جستجوی دلتورا». یعنی چنان شورِ فلسفی و روشنفکرانه‌ای در رگ‌هایم ساری و جاری شده بود که حتی در منتهی الیه باورم هم نمی‌گنجید که بخواهم دو/سه هفته مطلقاً رمان فانتزی نوجوان بخوانم. فکر نمی‌کردم درحالی که همه چیز خوب پیش می‌رود، جسم و روحم ناگهان زیر پایم را خالی کند و ببینم طاقتِ هیچ چیز جز سفرکردن به دنیاهای شگفت‌انگیز بچه‌های نوجوانی که دنیا را نجات می‌دهند، ندارم. 

من به این فکر نکرده بودم که اولین‌شرطِ کارِ منظم و اصولی، داشتن شخصیت و سبک زندگی منظم و اصولی است! و آدمی که اگر قرار باشد نام مستعاری برای خودش برگزیند، «اونی که هیچیش سر جای خودش نیست» را بهترین گزینه خواهد یافت، غلط می‌کند که همچین غلطی می‌کند. 

من معذرت می‌خواهم که عجولانه عمل کردم. من معذرت می‌خواهم که باز هم بچه‌بازی درآوردم حتی اینجا که قرار بود کمی بزرگتر و عاقل‌تر بشوم؛ اما به نظرم یا باید خودم را با همین بچه‌بازی‌های هیجانی بپذیرم، یا دست از غرغرکردنِ خاله‌پیرزنی بردارم و نم‌نم دست به کار شوم. 

از این به بعد کوچکترین حرفی از کوچکترین نقشه‌ای نخواهم زد. (الان فکر کردم که این هم خودش یک نقشه است :دی). فقط به جلو پیش می‌روم. چون دریافتم که با چارت‌بندی زورکی نمی‌توان خود را منظم کرد، باید زندگی کرد و پس از زیستنی خوب، هرچیزی موضوعیتِ خودش را پیدا می‌کند. 


پ.ن: برای چالش رادیوبلاگیها هم قرار بود از زبان شباهنگ بنویسم، ننوشتم. معذرت می‌خوام. :(


+ نمای کلی:

از خودم بدم می‌آید؛ اما هنوز یک‌کمکی خودم را باور دارم.