آدم‌های جوگیر، همیشه یک مرحله تو زندگیشان دارند که صاعقه به مغزشان می‌خورد و لامپِ صدسال ‌خاموش‌مانده‌ی ایده‌هایشان را روشن می‌کند. بعد کلاه و عینکشان را می‌گذارند، دماغشان را می‌گیرند و شیرجه می‌زنند تو عمق بیست متری. از سرنوشت آن‌ها خبری در دست نیست.
آدم‌های جوگیرِ شلخته، وقتی تصمیم می‌گیرند اتاقشان را نظم ببخشند، یکهو تصمیم می‌گیرند تمام کمدها و کشوها، زیر تخت و میز و صندلی و همه چیز را بریزند وسط اتاق. بعد سرشان را بلند می‌کنند و می‌بینند از این به بعد دیگر نمی‌توانند قدم بردارند. یعنی باید مثلِ فضانوردها یا مثلِ کسانی که توی گِل‌ولای گیرکرده‌اند، برای هر قدم پایشان را حسابی بلند کنند و به زور از لای چیزمیزها رد بشوند. این مرحله را «من مامانمو می‌خوام» می‌نامند.
توی این مرحله، یا باید بنشینی آن وسط، وِی‌وِی‌گویان بر سروسینه‌ات بکوبی، یا بلند شوی و آن‌ها را جمع و جور کنی؛ اما مسئله این است که هرچه دور و اطرافت را نظر می‌اندازی، نمی‌دانی باید از کجا شروع کنی. 
راه حلی که من اینجور مواقع استفاده می‌کنم این است که شروع می‌کنم از جلوی پام، دانه دانه چیزهایی را که هست برمی‌دارم و سرجایش می‌گذارم. یکی یکی. اهمیتی نمی‌دهم که الان یک روسری تا کرده‌ام و دوقدم آن‌طرف‌تر یک روسریِ دیگر هست. باید قدمِ بعد از روسری، که یک کاغذ باطله است را اول بردارم و توی کاغذهای بازیافتی بیندازم و بعد سراغ روسری بعدی بروم. 
بعد تا مدت‌ها اصلاً نمی‌فهمی که تغییری ایجاد می‌شود. چون هنوز قطرِ زیادی از دایره‌ی اطرافت بازار شام شده؛ اما ناگهان می‌بینی تمام شد. همان ذره‌ذره قدم‌هایی که برداشتی، همه‌جا را تمیز کرده و حالا فقط باید دو تا پیس تو هوا بزنی تا معطر شود آفاق از تو.
خیلی از ما، یادمان رفته باید یکی‌یکی آشغال‌های اطرافمان را جمع کنیم و جلو برویم. نگاه می‌کنیم و می‌بینیم همه‌جا را تاریکی گرفته و عینکِ دید در شبمان هم نیست. بعد می‌نشینیم توی مرحله‌ی من مامانمو می‌خوام، غر می‌زنیم و زمین و زمان را به فحش می‌بندیم. 

عنوان: از این لحاظ که شروع می‌کنی ذره ذره چمنا رو می‌زنی و خط به خط می‌ری جلو تا تموم زمین صاف و دلبری شه. 

پ.ن: زشت نباشه من واسه گرونی دلار پست نذاشتم؟ :) 
پ.ن2. در nامین سالِ وبلاگ‌نویسیم، هنوز با فونت مشکل دارم. من از تاهمام و به تاهما بازمی‌گردم. :|