۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بچه‌ی دماغو» ثبت شده است

ضمناً ماه از پنجره‌ی اتاق معلومه.

+من می‌خوام برم لندن ادبیات فارسی بخونم.

-اینجا چشه؟

+بارون نمیاد.


بی‌خوابی زده به سرم و همه‌اش فکر می‌کنم تمام هیولاهای عالم دارند از لای در اتاق می‌خزند تو که جانم را بگیرند و حتی بدتر، تسخیرم کنند. 

دلم می‌خواست یک چیزی مثل توئیتر داشتم که این مسخره‌بازی‌ها را آنجا می‌نوشتم چون در طول روز پنجاه‌هزاربار دلم می‌خواهد حرف بزنم. اینستاگرام برای هر چهارخط مطلب عکس می‌خواهد و حوصله‌اش را ندارم، کانال خیلی خالی و بی‌مشتری به نظر می‌رسد برایم، خود توئیتر را هم نمی‌توانم بفهمم. هر تکنولوژی‌ای که دوقدم بیشتر بخواهد برداری رل نمی‌فهمم از اساس.

پف کرده‌ام، دلم می‌خواهد سر تمام جهان داد بکشم، و حالا می‌رسیم به عجیب‌ترین بخش این جریان: با وجود همه‌ی این احوالات خوشحالم!

فردا صبح چندتا کتاب آگاتا کریستی برمی‌دارم و به روال روزی دوکتابم برمی‌گردم که روح مطالعه دوباره در جانم حلول کند، جلدهای بعدی ماجراهای ناگوار را هم. چندفصل بعدی بیگ‌بنگ تئوری را هم. (ان‌شاءالله)

ضمناً به طرز حیرت‌انگیزی راضی‌ام. از همه‌چیز و از خودم. و این برایم به دنیا می‌ارزد. 

اینجور پست‌های بی‌هدف که فقط هستند چون حالم را خوب می‌کنند اینجا نگذارم؟

فکر می‌کنم باید این کار را انجام دهم و یخم با فضای وبلاگ‌نویسی آب شود دوباره. باید اینجا خانه‌ام بشود‌. من که به هرحال فرداها به مسخرگی امرپزم می‌خندم. حداقل به سیم آخرم زده باشم.

  • نوا
  • سه شنبه ۱۵ آبان ۹۷

کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن؟

تو ناامیدم کردی.

و این اتفاقی بود که فکر می‌کردم هرگز نمی‌افتد. بلایی که هیچ سختی و ابتلایی نتوانست به سرم بیاورد. 

چون همیشه نخِ اتصالِ امیدم را به تو وصل می‌کردم. چون همیشه پشتم به تکیه‌ات گرم بود. 

ولی تو مرا معلق نگه داشتی وسطِ کهکشان. نخِ درخشانی که از دلم به دستت دوخته بودم را پاره کردی و من با صورت خوردم زمین. 

این اتفاقی بود که هرگز نمی‌افتاد؛ مگر آنکه تو می‌خواستی... و تو خواستی. 

و حالا من حتی نمی‌دانم کدام گوری بروم، به چه کوفتی دل ببندم، چه مرهمی به زخمم بزنم؛ چون من مقصد و مسیر و درمانی جز تو نشناخته‌ام. 


تو اول دستم را رها کردی. یادت باشد...



  • نوا
  • پنجشنبه ۳ آبان ۹۷

یا آنجا و بازگشتِ دوباره

با وجودِ تمامِ کیفی که از دیدنِ آنشرلی می‌برم، با وجودِ احساسِ مشابهتی که با او دارم، با وجود مزه‌ی خوشِ دیدنِ آدمی که به اندازه‌ی خودت زیستن در رویا را می‌پرستد و نمی‌تواند به چیزی نگاه کند و برایش قصه‌ای خلق نکند، با وجودِ اینکه من هم تمام مدت دنبالِ ماجرا می‌گردم، با وجود اینکه من هم حس می‌کنم زندگی بدون عشق حقیقی از خرمالوی نارس هم بی‌مزه‌تر است؛ اما تمامِ وجودِ من ماریلا را با انگشت اشاره می‌کند و حالی‌ام می‌کند که منِ امروز، یکی می‌شود مثلِ ماریلا. زنِ تنهایی که خودش را با قوانینِ عجیب‌وغریبش خفه کرده، رنگ موها و لباس و خانه و همه‌چیزش خاکستری است، به عشق پشت پا زده، به جز چندتا لبخندِ یواشکی، یادش رفته خندیدن چه طعمی دارد و...

من می‌توانم سال‌ها برای ماریلا اشک بریزم وقتی که می‌گوید: بعضی وقت‌ها تعهد می‌تونه یه زندان باشه. 

این همه‌اش یک انتخاب است. نه؟ ماریلا می‌توانست تعهدهایی را که هیچ‌کس او را بهشان ملزم نکرده بود رها کند، می‌توانست به جای این خانه‌نشینی و اداره‌ی امور، همه چیز را پرت کند کناری و برود دنبالِ زندگیِ خودش؛ اما هزاربار که برگردد عقب، باز هم همه‌چیز را برای تعهد و اخلاقیات و ازخودگذشتیِ مسخره‌ی تاحدودِ زیادی بی‌فایده‌اش رها می‌کند.

این همه‌اش یک انتخاب است. 

و بخش مصیبت‌بارش این است که می‌دانم سرِ بزنگاه، وقتی درِ بهشت باز شده و درخت سیب طلایی بهم چشمک می‌زند و یک نفر با کلاه شاپو ایستاده و دستش را دراز کرده که دستم را بگیرد، چشم‌هایم را می‌بندم و برمی‌گردم خانه‌ی معمولیِ خودم. همه‌ی آن قضایای عشق و سیب طلا و کلاه شاپو را می‌اندازم توی یک صندوقچه، درش را قفل می‌کنم، کلیدش را می‌گذارم توی آخرین قندان توی کابینت، و سال‌ها بعد برمی‌گردم و با بغض به تمامش نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چه می‌شد اگر آن یکی راه را انتخاب می‌کردم؟ در حالی که مطمئنم این اتفاق هرگز نمی‌افتاد. 


عنوان: هیچ ایده‌ای براش نداشتم. سرمو چرخوندم دیدم کتاب هابیت بغل دستمه و خب اسمشو دزدیدم گذاشتم رو عنوان. 

پ.ن: بچه‌ها عاشق این کلمه کلیدی اینجور پستام شدم خودم. تمام مفهوم مورد نظر رو می‌رسونه. خیلی کم پیش میاد که از یه ایده‌ی خودم انقدر خوشم بیاد. برای همین حس می‌کنم طبق قاعده هیچ‌کس دیگه‌ای نباید باهاش حال کنه. ولی من به هرحال استفاده‌اش می‌کنم. 

جهت کسایی که حال ندارن برن ته پست ببینن کلمه کلیدی چیه: بچه‌ی دماغو

  • نوا
  • سه شنبه ۱۷ مهر ۹۷

یکی تیشه بگیرم پی حفره‌ی زندان؟ حسش نیست!

مثلِ این نمی‌دانم چی‌چیِ آموزنده که تعریف می‌کنند یک بچه‌فیل را با طناب می‌بندند به یک چیزی توی زمین و بعد هی بنده‌خدا می‌خواهد دوقدم برود جلو و هی با خرطوم می‌خورد زمین و سال‌ها بعد که این بندیلک را از پایش باز می‌کنند از آن‌ چیزه هم، همچنان ااین از جایش جمب نمی‌خورد شده‌ام. دقیقاً. 

یعنی حتی از آرزوی اینکه خدایا بندیلکِ پایم را بگشا و تا نگشادی ما را از این دنیا مبر هم دست کشیده‌ام؛ چون تقریباً باورم شده که حتی اگر باز شود هم، من دیگر آدمِ حرکت نیستم. 


پ.ن: بچه‌ها، فیلم یا مجموعه فیلم یا مینی سریالِ خیلی فانتزی چیزی تو دست و بالتون هست؟ :)

تو محدوده‌ی هری پاتر و پرسی جکسون و هانگر گیمز و یا حتی هابیت. مثل ارباب حلقه‌ها نباشه. اون میزان از تاریکی و سیاهی و فلاکت و خیانت نباشه یعنی. :|

  • نوا
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷