چندثانیه ایستادم و کیسه‌ی خریدها را توی دستم جابه‌جا کردم. صدای خش‌خش از درختِ بالای سرم بلند شد. 
بغضم پیچید به دست و پای گلوم و چشم‌هایم را دوختم به برگِ بزرگِ روی شاخه. بعد نگاهم را بردم بالاتر. جایی میانِ ابرها.
گفتم اگر یک روزی آسمان دست‌هایت را به من هدیه می‌کند و این یکی از آن آرزوهای به‌گوررونده نیست، این برگ گنده‌هه را از درخت بکن و بیندازش زمین. آمدم که بروم. چون قبول کرده بودم قرار نیست زمین‌گیرِ من شوی. چون می‌دانستم این یکی از آن آرزوهای...
باد چرخید و نشست زیر شاخه‌های درخت. برگ چرخی زد دورِ خودش، عشوه‌ای ریخت و افتاد پایین. 
خندیدم. بعد از ماه‌ها... آرام نشست به دلم. دستت را گرفتم و دوتایی برگشتیم خانه. 

پ.ن: پای قولم هستم.