۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «صفحات تاریک» ثبت شده است

کاش این هم یکی از شوخی‌هایش بود.

آخرِ شب آمد و گفت استاد زرویی نصرآباد فوت شدند. 

غمگین شدم. یک‌کم. خیلی کم. 

حیرت هم کردم. مثلِ همه‌ی خبرهایی که آدم انتظارِ شنیدنشان را ندارد و وقتی می‌خورند توی صورتش حیرت می‌کند. اما یک‌کم. خیلی کم.

یک دوستِ دیگرم، یک جای دیگر پرسید چه خبر؟ گفتم استاد زرویی نصرآباد فوت شدند. چندنفری ریپلای زدند که کی؟ نمی‌شناسمش. چه کاره بود؟ 

من نشستم به گفتن که زرویی که بود. چه کاره بود. و تازه فهمیدم کدام ستونِ این خانه ریخته. 

تازه فهمیدم که یک‌کم غمگین‌شدن برای یتیم‌شدنِ آن‌همه شاعر چقدر ناجوانمردانه است. 

تازه فهمیدم که یک‌کم حیرت‌کردن برای خبری که دردش را هیچ‌کس نمی‌فهمد چقدر احمقانه است. 

تازه دلم غمباد گرفت که چرا من باید بنشینم او را تعریف کنم تا خودم بفهمم رفتنش یعنی چه. 

امروز به جای آنکه ما ابوالفضل زرویی نصرآباد را روی سرمان بگذاریم، خاک در آغوشش گرفته و این بلایی است که ما و این روزگار، متحدانه بر سر خودمان می‌آوریم. رهاکردنِ تک‌تکِ انگشت‌شمار اسطوره‌هایی که برایمان باقی مانده به دستِ باد... بدون اینکه بفهمیم چقدر سریع دارد حسابمان خالی می‌شود. 


+

  • نوا
  • دوشنبه ۱۲ آذر ۹۷

إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم...

یک کلیپ پخش شد و کلِ اینستاگرام پر شد از نقدهای مثبت و منفی. اما چیزی که پشتِ این کلیپ بود، آرشِ ظلی‌پور نیست. مسعود فراستی نیست.

نسلِ جوانِ امروز است. نسلِ متفکرِ دیروز است. آینه‌ی این روزهای تمام برنامه‌های صداوسیما و هم جامعه است. 

ظلی‌پور را اولین‌بار توی برنامه‌ی سه‌ستاره یا همچه چیزی دیدمش که بدوبدو می‌پرید توی کادر دوربین تا پیامک بخواند و تصویرش ثبت شود و به هیچ نمی‌گرفت طعنه‌های علیخانی را؛ چون برایش مهم نبود چه شکلی، با چه خفتی، با چه هیبتی دیده شود. فقط می‌خواست به نظر برسد! همان کاری که توی تمام قسمت‌های این برنامه می‌کند. می‌رود سراغِ شخصی‌ترین مسائلِ زندگیِ افراد، یک آتو ازشان می‌گیرد و شروع می‌کند هوهو بهشان خندیدن و دندان‌های براقش را توی چشمِ مخاطب فروکردن. دلخوش است به کلیپ‌های یک دقیقه‌ای که از زاریِ میهمانانش و نگاهِ از بالا به پایینِ خودش در اینستاگرام پخش می‌شود. مهمان‌هایی که اکثرشان در حد و اندازه‌های خودش بودند. گوگولیِ بی‌خاصیت. پُرباد، هزاررنگ، هزارچهره، فریبکار، مزور... آدم‌هایی که با بازی‌هایش همراه می‌شدند چون خودشان هم از پخش‌شدنِ ویدیوهایشان لذت می‌بردند. 

ظلی‌پور جوانِ امروز است. به آب و آتش می‌زند تا به چشم بیاید. صورتش را رنگ می‌زند. دندان‌هایش را رنگ می‌زند. بدنش را باد می‌کند. مارکِ لباس‌هایش را گران‌تر انتخاب می‌کند. هوچی‌گری می‌کند. ژانگولربازی درمی‌آورد. برایش مهم نیست تلخک دربار باشد یا هنرمندِ گرانقدر. مهم نیست تا وقتی اختیارِ برنامه‌ی صداوسیما دست او باشد و وقتِ مخاطب در مشتش. 

اما فراستی بازی را به هم زد. حوصله‌ی هم‌چانگی نداشت. قصدِ بیان و توضیحِ خودش را نداشت. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست فکر بگوید. می‌خواست زخمی که به شانه‌های سینما و ذهنِ مردم خورده را بگوید. تا توانست هم گفت. از بینِ اطوارهای مجری گریز می‌زد تا بلکه حرفی بزند، اثری بگذارد، فهمی ایجاد کند. کاری که متفکرانِ امروز همه می‌کنند. جان‌کندن برای بیانِ کلامشان در میانه‌ی دروغ‌ها و عشوه‌ها. و نتیجه‌اش همان شد که تمام اندیشمندان امروز تجربه‌اش کرده‌اند. صدای بلندتر و لنگِ بازتر کلامشان را برید و آنقدر به جاده خاکی زد تا از بازی بیرون بزنند. هرچند با احترام، هرچند در اوج قدرت، هرچند به انتخاب شخصی و نه با خفت؛ اما از بازی بیرون می‌زنند و به سکوتشان پناه می‌برند. 

فراستی همین روزها در یک برنامه‌ی دیگر هم هست. کتاب‌باز. هر چندشب یک‌بار مقابل سروش صحت می‌نشیند و نقد فرم و محتوا می‌کنند. انصافاً چندبار کلیپِ این مصاحبه‌ها پخش و مشاهده شد؟ سروش صحت، کاربلد و عالِم و بی‌ریا می‌نشیند مقابلِ او و بحث می‌کنند. گاهی مخالفت می‌کنند و گاهی به نقطه‎ی اشتراک می‌رسند. حرفه‌ای و زیبا و هنرمندانه. چندبار از آن‌ها حرف زده‌ایم؟

یک حرفِ رک و پوست‌کنده که می‌خواهم بگویم این است که وجه پنهانی در نهاد همه‌ی ما هست که حال و حوصله‌ی این چیزها را ندارد. که کیف می‌کند از بدوبیراه‌گفتن و خاله‌زنک بازی. که حقمان است اگر ظلی‌پورها مجریان تلویزیون ما هستند وقتی صحت‌ها را به اشتراک نمی‌گذاریم. 


+ پست میلاد دخانچی را در این باره بخوانید.
  • نوا
  • شنبه ۱۰ آذر ۹۷

راهی که از سر گرفتیم...

خیلی وقت می‌گذشت از آخرین‌باری که یک پیامِ فورواردشده، از این‌ها که مردهای فامیل می‌فرستند توی گروه‌های تلگرامی، نتوانسته بود کاری کند که جوش بیاورم و بخواهم جوابیه بنویسم؛ اما این پیام، چنان بلایی به سرِ دلم آورد که اگر نمی‌نوشتم، خودم را هرگز نمی‌بخشیدم.
*****

سلام ایرانیِ غیور، سلام مدعیِ آزادیِ اندیشه، سلام وارثِ بر حقِ «هرکسی مختار به انتخاب زندگی خویش است»

بار دیگر من قصدِ سفر به مقصدِ معشوق و محبوب خود را کردم، و جهان دست به قلم برد برای منع من. 

قرن‌ها می‌گذرد و هنوز جهان می‌خواهد سد راهمان باشد. قرن‌ها می‌گذرد و هنوز غربتِ شهیدِ کربلا باقیست‌. 

قرن‌ها می‌گذرد و مدعیانِ آزادی هربار به تمسخر ریشخندمان می‌کنند. 

ما، که قصدِ وصال به محبوبی را داریم؛ که شهیدِ راهِ آزادی بود. 

ما، که قصدِ رهرویِ راهی را داریم؛ که راهِ عدالت است. 

ما، که خون‌خواهانِ فرزندِ عدلیم. 

ما، که نسلِ عشاقِ اول‌مبارزِ قدرقدرتِ تبعیض نژادی و اختلافِ طبقاتی هستیم.


در میانه‌ی راه، طعمِ اتحاد و هم‌بستگی را مزمزه می‌کنیم. لقمه‌ی محبت می‌چشیم. بذرِ عشق می‌کاریم و ثمرِ عشق می‌درویم. 

شما بگو هم‌وطن، باید نفرت را نسل به نسل به دوش کشید؟ 

شما بگو که چرا انگلیسی‌ها و آلمان‌ها، بعد از آن خونابه‌ی وحشتی که لشکر آلمان از آن‌ها ریخت، با هم در ارتباطند؟

چرا مردم ما هنوز قدم به قدمِ ترکیه را طواف کرده‌اند درحالی که عثمانی چنان کرد که در تاریخ ردِ سرخش باقی مانده؟

غذای این مردم، طعمِ شرمِ کردارِ پیشینیانشان را هم دارد. پیشینیانی که با همین حرف‌ها، به جنگِ نژادی کشاندندشان. با همین اختلاف‌‌پراکنی‌ها و بی‌رحمی‌ها...


آمریکا، اگر دشمن است بی‌دلیل نیست. 

آمریکا، همان سیاستی‌ست که خوراک از فرزندانت گرفته. آمریکا، همان نسل‌کشی‌هایی‌ست که در قیام‌های خونین و کودتاها بر دست مادران داغدار گذاشته.

راستی، شما که طرفدارِ انقلاب و شهدایی، آمریکا همان سیم خارداری‌ست که تنِ جوان تو را پاره‌پاره کرده. آمریکا همان موشکی‌ست که بر شهرهای بی‌دفاعت باریده. آمریکا همان منبعِ تغذیه‌ای‌ست که سربازانی چون تو را در نسل عراق به قدرت نشاند و حزب بعث را بر سر کار آورد و مردمش را به ضربِ تهدید و شکنجه به جنگ پسران ما فرستاد.


ما مرگ بر آل سعود داریم، مرگ بر بعثی داریم، مرگ بر منافقِ مزور هم داریم!


آن‌ها هرساله پیاده و سواره خود را به مشهد می‌رسانند. مگر خبرگزاری دوستدارِ امثال عقیده‌ی شما نبود که آمارِ تعدادِ مسافران عراقی به مشهد را با دروغ و شانتاژ نوشت؟

هان... آمارش غلط بود؟ پس چرا خبرِ پر از بغض و کینه‌اش حقِ محض است؟


این پیاده‌رویِ عظیم چهارساله نیست. قدمتش به زمانی‌ می‌رسد که لبِ مرز، برای اجازه‌ی ورود به آن خاک دست قطع می‌کردند و زن و مرد کلنا عباسک‌گویان دست فدای قدمش می‌کردند.


من، افتخار می‌کنم که عاشقِ دلداده‌ی شهیدِ عشقم، مریدِ فرزندِ عشقم، خون‌فشانِ خونِ خدایم...

و برای این ایمان، خون می‌دهم.

برای ایمانی که امثال چمران و آوینی را پرورده. 

برای ایمانی که حسن باقری‌ها را ساخته.


تو برای نفرت‌پراکنی‌هایت حاضری تا کجا پیش بروی؟

ارزشِ عربده‌هایت تا کجاست؟

اعتقادت تا کدام قدم پیش می‌رود؟

برای من بگو...


بگویید، بزنید، ببرید

دروغ ببافید، نفرت بچینید، خنجر بکشید به ما و قلبمان، نمک بپاشید به رد زخم‌هایمان.

ما نمی‌ایستیم. ما تا آخر ایستادیم. 

نحن صامدون، شعارِ ما نیست، سبک زندگی ماست.


آسمان‌ها مگر از گردش خود سیر شوند

ورنه عشاق محال است قراری گیرند!


یاعلی


  • نوا
  • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷

ما در منحوس‌ترین نقطه‌ی تاریخ نیستیم.

ما به تاریخ می‌خندیم. به حماقت‌ها می‌خندیم. 

وقتی می‌شنویم قومی بودند که هم‌مسلکان و هم‌کیشانِ خودشان را رها کرده‌اند باورمان نمی‌شود. 

اگر بهمان بگویند یک عده‌ای بودند که وقتی هم‎وطنانشان در خونشان غرق می‌شدند، به جای تاسف و اندوه، عقده‎گشایی‌های سیاسی می‌کردند، آن را غیرممکن می‌پنداریم.

هرچه با خودمان کلنجار می‌رویم نمی‌دانیم چطور گروهکی ابتدای انقلاب تصمیم گرفت مردمِ خودش را بکشد و چطور همچه قاتلانی در نهایت طرفداران و دست‌بوسانِ بی‌شمار هم داشتند. در نهایت در یکی از کشورهای اروپایی در آرامش میتینگ‌های رنگارنگ برگزار می‌کنند و برای دوربین‌ها ژست می‌گیرند. 

هرچه محاسبه می‌کنیم، به نظرمان بعید می‌رسد که کسی بعد از کشتارِ حسین‌بن علی و یارانش، همچنان در بیعتِ یزید بماند، همچنان او را خلیفه بپندارد، همچنان امر او را مطیع باشد. 

اما هیچ‌کدام از این‌ها، بیشتر از یک خط با ما فاصله ندارند. ما خودِ تاریخیم. 

در گوشه‌ای از مملکتمان آدم‌هایی به قتل رسیده‌اند! و طرف با بی‌شرفیِ تمام توئیت می‌کند: عوضش امنیت داریم!

نظامیِ حافظ امنیت کشور را، زن و بچه‌ی بی‌دفاع را، سربازِ بی‌سلاحِ مشغولِ رژه را به گلوله بسته‌اند و به فاصله‌ی اندکی بعد از آن یک نفر به سرکرده‌شان می‌گوید سلام آقای حر، خوش آمدید!

آقای حر کجاست؟ در یکی از همان کشورهای خوش آب و رنگ مشغول کنفرانس خبری و نقشه‌ی مرگ‌کشیدن.

ریخته‌اند وسطِ جمعیت، آدم کشته‌اند و اسمشان تروریست نیست. اسم کشتارشان حمله‌ی تروریستی نیست. حمله‌ی مسلحانه است.

و در گوشه‌ای از همین خاک خانواده‌ای که هم‌وطنش را کشته‌اند، شب که رسید همچنان می‌نشیند پای تلویزیون ایران اینترنشنال و به حرف‌های خوش‌‌آمدگوی آقای حر گوشِ جان می‌سپارد و تحلیل‌های او را وحیِ منزل می‌پندارد. 


آخرین باری که از این حجم از خباثت پر از نفرت شدم، پس از قتلِ طلبه‌ی جوان، شهید محمد تولایی بود. 

وقتی خبر شهادتش را فرستادم توی گروه، دوستم گفت:

-شک نکنید در حال فضولی و امر به معروف بوده.

+خیر. فقط طلبه بوده. و اصلاً بوده، جزاش قتله؟ فحشش بده رد شو!

-مسئله اینه ول نمی‌کنن.

+باید بکشیش؟

-مردم خسته‌ان.

+مردم کی‌ان. من روم به قاتله!

-مگه همه‌ی کسایی که قتل یا ضرب و جرح انجام می‌دن از شکم مادر این کاره‌ان؟

+نه. ولی هیچ قاتلی بی‌تقصیر نیست. تو اعصاب منو به هم ریختی. من باید هرکی هم‌لباسِ تو بود رو بکشم؟

-کسی نمی‌گه بی‌تقصیره. اما طرف مقابلم بی‌تقصیر نیست تو قتل‌های غیر عمد. مثلاً عابری که یهو می‌پره وسط خیابون.

+قتل غیر عمد یعنی من وسط بحث هولت بدم بخوری زمین. طرف چاقو داشته! چاقو زده! غیر عمد؟

-تو الان این طلبه رو بی‌تقصیر می‌دونی؟ 

+هیچ قصوری جوابش قتل نیست مگر قتل. بی‌شعور بود؟ حرف مفت زد؟ با حرف مفت جوابشو بده. فحشو بکش بهش. وقتی زدی کشتیش دیگه هیچ حقی نداری!


ما خودِ تاریخیم. و تاریخ کی فراموش می‌کند که در این سرزمین مردمانی بودند که از قاتل حمایت می‌کردند؟ 

تاریخ کی فراموش می‌کند که مردمِ ما، می‌دانستند جیبِ شبکه‌های امثال من‌وتو و ایران اینترنشنال، و این گروه‌های تروریستِ قاتل از یک‌جا تامین می‌شود، و همچنان گوش به دهانِ آن‌ها دوخته بودند؟

تاریخ کی حماقت و خیانت را فراموش کرده که این بارِ دومش باشد؟ 

هر ملتی فکر می‌کند که در منحوس‌ترین نقطه‌ی تاریخ است، و تمام جهان رو به کثافت برداشته و آن‌ها دارند در مرداب غرق می‌شوند. 

ولی تاریخ یک صفحه‌ی سفیدِ بی‌لغت است که ما آن را پر می‌کنیم. اگر نحسی سرتاسرِ آن را گرفته، ایراد از واژگانِ ماست. 

  • نوا
  • يكشنبه ۱ مهر ۹۷