۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قدم» ثبت شده است

آغوشِ مهر بگشا، ای رازِ روزگاران...

لیوانِ زنجبیل دم‌کرده‌ را گرفته بودم توی یک دستم و دستِ دیگرم پوشه‌ی بیگ‌بنگ تئوری را باز می‌کرد. برای نمی‌دانم چندساعت، فقط دراز کشیدم، قه‌قهه زدم، آرامش گرفتم از دمنوشِ شیرینِ نارنجی و گهگاه که یک اپیزود تمام می‌شد، تا زمانی که اپیزودِ بعدی پخش شود، به صدای نشستنِ باران از کانالِ کولر گوش می‌دادم. سرم را کمی می‌چرخاندم و نگاهم را میانِ گل‌های بالشم مخفی می‌کردم. 
توی همان مکث‌ها، یک لحظه زمان را متوقف کردم. یک لحظه روحم را از تنم بیرون کشیدم و فرستادمش بالا، تا به خودم نگاه کند. 
و برای همان یک‌لحظه، از خودم، از هفته‌ی گذشته‌ام، از پستِ قبلیِ وبلاگم، از اشک‌هایم و از همه‌ی آنچه که بودم خجالت کشیدم. 
برای یک‌لحظه، من از قصرِ ذهنی‌ام بیرون آمدم و به زندگی‌ام نگاه کردم. به زندگیِ آرامِ خودم. به دیوارهای اتاقِ خودم که روی درودیوارش پر از پوستر و شعر و نقاشی و سربند و چفیه است. به پاکت نامه‌ای که روی کمد چسبانده‌ام. به بالشِ گل‌گلیِ عزیزِ خودم. به لپ‌تاپِ دوست‌داشتنی‌ام که برچسبِ کلامِ آوینی روی کمرش چسبانده‌ام. به شلوغیِ اتاق و لباس‌های درهمِ کفِ زمین، به کتاب‌های توی کمد. هری‌پاترهایم، کتاب‌های رضا امیرخانی‌ام، کتابِ آنشرلیِ امانتی از کتابخانه، پوشه‌ی فیلم‌هام، بوی زعفران، صدای آهنگِ حامد زمانی که مامان توی هال گذاشته و می‌خواند:
«با هرکی غیرِ تو اگه که سر کردم/ آخرش ضرر کردم/ وقتی باشی حرومه ناامیدی»
یک لحظه، در زندگیِ خودم زیستم و مزه‌ی خوشبختی را چشیدم. 
و عینِ آن لحظه‌ای که پیتر، توی نگهبانان کهکشان، به قلبش رجوع کرد و توانست تمامِ خنجرهای توی شکمش را با کمکِ نور بیرون بکشد، فرار کردم و دویدم به سمتِ چراغ و روشنش کردم. 
برای یک لحظه، برگشتم به خودم و دیدم که من بدونِ این درد و این زخم و این عشق و این زنجیر، نمی‌توانم زندگی کنم. 
من محکومِ این احساسم. محکومِ محبوسِ معشوق بودن. 

نکته‌ی انحرافی: ممکنه سوال پیش بیاد که آخه فاقد شعور، بارون میاد تو تمرگیدی خونه؟ که باید بگم به مصلحت سایرین اندیشیدم. علی الخصوص کشاورزان. طبق یک قرار قدیمی بینِ من و مسئولِ کلیدِ بارون، تا من پامو از در خونه بذارم بیرون سوییچ آف می‌شه. زمینِ غرق‌شده در سیلاب، می‌شه صحرای آفریقا. این طور خلاصه :|

نکته‌ی انحرافی2: یک چیزی که منو به این وبلاگ به شکلِ خوشحالانه‌ای وصل نگه می‌داره، اینه که از گذاشتنِ همچین پست‌هایی غمگین و پشیمون نمی‌شم. از اینکه توی یک پست از اول تا آخر ناله بزنم و توی پست بعدی قد و بالای تو رعنا رو بنازم، عصبی نمی‌شم. اینکه فهمیدم آدمی یک خطِ صاف نیست. و دلم می‌خواد تمامِ این بالا و پایین‌ها رو ثبت کنم برای روزهای بعدم. 
  • نوا
  • جمعه ۴ آبان ۹۷

بند کتونی‌هات رو محکم ببند.

مسئله این است که ما واقعاً مختار نیستیم. ما فقط تصمیم می‌گیریم از بین گزینه‌های موجود، کدام یک برایمان قابل تحمل‌تر است. ما فقط تصمیم می‌گیریم در شرایط فعلی، کدام تصمیم کمتر آسیب‌زاست. و این تصمیم طوری نیست که خب بعد برگردی و جبرانش کنی. فقط بودن یا نبودن است. یا به قصرِ شاهزاده می‌رسی، یا توی مرداب غرق می‌شوی.
بعضی شرایط، بعضی آدم‌ها را جنگجو می‌کند؛ ولی همان شرایط، بعضی‌ها را تبدیل به بزدلِ نفرت‌انگیزی مثل من می‌کند. آدمی که فراموش کرده چطور باید زیستن را تجربه کند. آدمی که وقتی می‌خواهد درباره‌ی یکی از مسائل زندگی‌اش بیندیشد هزاربار راه را گم می‌کند. چون یک روزی از روزهای گذشته، وقتی باید تصمیم می‌گرفته که از کدام راه برود، عقب عقب رفته و به جای تصمیم مرگ یا زندگی، فقط فرار کرده. فرار کرده به آینه‌ی جادوییِ خیال‌انگیزی که گوشه‌ی جنگل افتاده بود. مثل آینه‌ای که پدر و مادرِ هری را بهش داد، یا سرگروهیِ تیم کوییدیچ را به رون. آینه از دست من گیج شد، شکست و هرتکه‌اش دری به جهانی جدید باز کرد و من گیر افتادم توی دنیای خیالات. من واقعاً آنجا زندانی شده‌ام. حتی وقتی تصمیم می‌گیرم راجع به مسئله‌ای جدی فکر کنم، گوشه‌ای از ذهنم شروع به خیال‌پردازی می‌کند، مرا از جهان حقیقت بیرون می‌کشد.
من فقط تصمیم گرفتم از جنگ فرار کنم و بعد از آن شیوه‌ی زندگی‌ام شد دویدن. هنوز دارم می‌دوم ولی... یادم رفته چرا. هنوز دارم فرار می‌کنم ولی یادم نیست از چه. من از هرچیزِ غم‌انگیزی دوری می‌کنم. از هر محیطِ جدیدی فاصله می‌گیرم. وقتی شخصیت محبوبم در سریال پارانویا می‌گیرد، من تحمل نمی‌کنم دیدنش را، چهارقسمت می‌زنم جلوتر، و به جایی می‌رسم که درمانش شروع می‌شود و او کارش را از سر می‌گیرد.
ولی کنترل اپیزودهای این زندگیِ لعنتی دستِ ما نیست. من هنوز وقت دارم. اگر یکی از بازی‌های تکه‌ی شکسته‌ِی آینه را تا آخر بازی کنم و طاقت بیاورم، می‌توانم باطل‌السحرِ این نفرین را پیدا کنم. می‌توانم از آینه فرار کنم و باز تصمیم بگیرم. تصمیم بگیرم کدام راه را بروم درحالی که معلوم نیست کدام مرداب است و کدام قصر. و من می‌ترسم از این تصمیم. و برای همین است که سالیان سال، محبوسِ آینه مانده‌ام. ولی... عمر دارد می‌گذرد. و من باید سفرکردن را تمام کنم. حالا باید تصمیم بگیرم. و باید بارِ زجرآورِ این تصمیم را به دوش بکشم. تا... حادثه‌ی سرخِ رسیدن.

 پ.ن: نمی‌خواستم این پست رو منتشر کنم. ولی تجربیاتِ قدیم بهم نشون داده که خوبه ثبتِ لحظاتِ مختلف زندگیم، و تماشای اون در آینده. تماشای اینکه چطور تغییر می‌کنی و چطور وارد فصل جدید می‌شی.
وقتی داشتم این وبلاگ رو تاسیس می‌کردم قرار بود بهارِ وبلاگ‌نویسیم رو آغاز کنم. قرار بود شکوفه‌های بذری رو که در گذشته کاشتم بچینم؛ ولی متوجه شدم که وینتر ایز هیر! :دی
و گویا فصل جدید، فصل ترسناکیه.
  • نوا
  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

بپوش جا باز می‌کنه.

وقتی کفش چرم را برای اولین‌بار می‌پوشی، از گوشه‌ها به پا فشار می‌آورد. انگشتانت را به هم محکم می‌چسباند و راحتت نمی‌گذارد. انگار کفش لعنتی پایت را گروگان گرفته و بهش واکسن فلج تزریق کرده. بعد از یکی‌دوهفته با درد راه‌رفتن، آرام آرام توی پات جا باز می‌کند. قالبِ پای تو را به خودش می‌گیرد و تبدیل می‌شود به احتمالاً راحت‌‌ترین و خوش‌پاترین کفشی که تا به حال پاکرده‌ای. من یکی از همین‌ها را چهارسال قدم زدم و دوستان قدیمم می‌گویند که وقتی من را تصور می‌کنند، توی خیالاتشان من همیشه همان کفش‌ها را پوشیده‌ام.
بعضی تصمیم‌ها، بعضی راه‌ها، اولش درد دارند. اولش یک‌کاری می‌کنند پات تاول بزند. اولش زجرت می‌دهند؛ اما بعد که حسابی توی کار جاافتادی، تبدیل می‌شوند به برند تو، شخصیت تو.

پ.ن: اما گاهی اونقدر بی‌حوصله‌ای که می‌خوای تمام این تمثیل‌ها رو بریزی دور و فقط دراز بکشی و فرینج ببینی :دی
  • نوا
  • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۷

این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند/ کان را که خبر شد، خبری بازنیامد

نشسته بودم و خیال می‌کردم آینده را؛ این که قرار است چه‌جور آدمی شده باشم.
نشسته بودم و خیال می‌کردم که معلم شده‌ام. درس عشق به بچه‌ها می‌دهم و یک نسل شاعر می‌پرورم. بعد... نشسته بودم توی یک برنامه‌ی تلویزیونی و داشتم از اینکه چه‌قدر من و بچه‌ها با هم خوش می‌گذرانیم و زلف به هم گره زده‌ایم حرف می‌زدم. بعد هم یک آیتم پخش می‌شد که بچه‌ها پشت سرم از خلاقیت‌ها و بی‌نظیربودنم حرف می‌زدند.
نشسته بودم و خیال می‌کردم که رمانم چاپ شده. یک صف طویل ایستاده‌اند منتظر امضای من. چندنفرشان از شوق گریه می‌کنند و من اظهار تواضع می‌کنم. بعد هم یک عکس قدی با روسری گل‌دار آبیم، روی جلد مجله چاپ می‌شود.
نشسته بودم و خیال می‌کردم که مجری تلویزیونی شده‌ام و همینطور که راه می‌روم کلی آدم برایم دست تکان می‌دهند و می‌خواهند با من عکس بگیرند.
نشسته بودم و خیال می‌کردم که دارم دیده می‌شوم. دارم به چشم می‌آیم. دارم برق می‌زنم.
بعد یک‌هو پا شدم. ایستادم و به این فکر کردم که سال پیش چنین روزهایی، یک نفر حسابی دیده شد. به چشم آمد. براق شد. یک نفر که وقتی خاطراتش را مرور می‌کنی، تمام عمر می‌خواسته پنهان بماند. مخفی شود. می‌خواسته گمنام و مفقودالاثر باشد. یک نفر که همیشه پشت هیئت کار می‌کرده. یک‌نفر که تنها شرطش برای خادمی، این بوده که تو چشم نباشد.
باز نشستم و ... محسن آمده بود نشسته بود کنارم. زل زده بود به دست‌هایم که روی کیبرد حرکتشان می‌دادم. باد پنکه چفیه‌اش را می‌رقصاند.
می‌دانید؟ برای همه‌ی ما سخت است. اینکه کاری کنیم و هیچ‌کس نفهمد. اینکه قدم مثبتی برداریم و به یک‌نفر هم نگوییم. اینکه کار خیری انجام دهیم و حداقل صمیمی‌ترین دوستمان ازش خبر نداشته باشد. من حتی همین وبلاگی که قرار بود گمنام بنویسم را هم گمنام نگه نداشتم. هرکسی که الان اینجاست پیش‌تر رفیق من بوده و می‌داند پشت این لغات کی نشسته. برای همه‌ی ما سخت است. و بگذارید یک اعتراف صادقانه بکنم. تا زمانی که اهمیت می‌دهیم چطور به نظر می‌رسیم، اصلاً به نظر نخواهیم رسید!
محسن، آمده بود تا یک چیزی را به ما اثبات کند. تا یک راهی را به ما نشان بدهد. تا چک محکمی به گوشمان بزند. تا بیدارمان کند. تا بهمان خبر بدهد که هیچ خبری نیست توی این دنیا. هیچ. مهم نیست چندنفر می‌دانند که تو بهترین کتاب‌های جهان را خوانده‌ای، چندتا از عقاید صوفیه را می‌دانی، چه‌قدر مهربان و خَیّری، چه‌قدر برای بهترشدن تلاش می‌کنی، شربتِ خوش‌طعمِ دستشان را تو هم زده‌ای یا هرچیز دیگر. مهم نیست چندنفر به تو نگاه می‌کنند و تو باید آرزو کنی که هیچ باشد تعدادشان. تو فقط باید بروی. تو فقط باید یک پله بالاتر بپری. تو باید پشت هیئت، آب جوش چای روضه را بریزی و مراقب باشی که از پس پرده دیده نشوی و با مولای خودت عاشقی کنی.
وقتی که همه‌ی ما درگیر ست‌کردن لباس‌هایمان بودیم، وقتی داشتیم وویس‌مان را قبل از فرستادن توی گروه گوش می‌دادیم که خوب به نظر برسد، وقتی داشتیم کتابِ دستمان را جوری می‌گرفتیم که حتماً عنوانِ دهن‌پرکنش به چشم همه بیاید، یک‌هو یک فیلم توی اینترنت پخش شد. یک‌هو تمام ایران انگشت به دهن ماند. یک‌هو قلب همه‌مان ایستاد و سر از تنِ روحمان جدا شد. و بعد یک‌هو ما ماندیم و یک بار عظیم عجیب غیر قابل تحمل بر دوشمان. یک سوال بزرگ. محسن کی بود؟ یک‌دفعه از کجا سروکله‌اش پیدا شد؟ این همه قدرت را از کجا آورد؟
و من تا حالا فقط یک جواب پیدا کرده‌ام.
محسن یک نگاه زیرزیرکی به محبوب انداخت. یواشکی جلو رفت. یواشکی عاشق شد. یواشکی پا به حجله گذاشت. و ما صدای هلهله‌ی آسمان را شنیدیم و... صدای عزاداریِ زمین را.
که جشن وصال در آسمان برپا بود و سوگ فراغ در زمین.



*محسن حججی
  • نوا
  • چهارشنبه ۱۷ مرداد ۹۷