بی‌هیچی، نشستیم روی ستون‌های کوتاهِ سیمانی، بغلِ مترو. هر قطاری که می‌رفت، پس‌لرزه‌ی کوتاهش را حس می‌کردم و می‌رفت می‌نشست کنارِ لرزه‌ی خوشیِ دلم. 
چهارصدوپنجاه‌وسه‌بار از اینجا به بعدِ حرف‌هایم را نوشتم و پاک کردم. چون همان مزه‌ای را نمی‌داد که می‌خواستم. فقط دلم می‌خواهد بگویم که مهم نیست کجا بنشینی، چی بخوری، چی تنت باشد، هوا چطور باشد یا هرچی. مهم داشتنِ کسی‌ست که می‌توانی ساعت‌ها کنارش حرف بزنی. بدونِ وقفه. حتی اگر آدمِ تنهایی‌طلبی باشی. حتی اگر حرف‌زدن برایت یکی از دشوارترین کارهای جهان باشد. حتی اگر بترسی. 
کسی که با گفتنِ یک کلمه می‌توانی یک مکالمه‌ی کهکشانی را بهش منتقل کنی. کسی که زیروبمِ احساساتت را می‌شناسد. کسی که آرام‌آرام دستت را می‌گیرد و تو را به دنیای خودش می‌برد. کسی که کنارش از شب نمی‌ترسی. از تاریکی نمی‌ترسی. کسی که می‌توانی‌ دستش را محکم بگیری و مطمئن باشی حتی اگر مزه‌ی ته خیار هم بدهی، آن را پس نمی‌کشد. 
بیشتر از این هم بلد نیستم. قول می‌دهم یک‌روزی آنقدر خوب بنویسم که بتوانم برگردم و تعریفش کنم. الان بهترین چیزی که می‌توانم بگویم این است:
حالا هرجا که قدم می‌گذارم، صدای آهنگ آشنای رفاقت، از رو کوله‌ام تیلیک تیلیک می‌پیچد تو گوشم...

نکته‌ی انحرافی: من همیشه فکر می‌کردم خورشید و حریر صداهاشون خیلی شبیهِ همه از روی وویس‌ها. ولی از نزدیک فرق داشتن. که خیلی برام هیجان‌انگیز بود. :دی