۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «همین حوالیِ خودمان» ثبت شده است

امیر ادامه دارد.

ما آدم‌های بزرگی هستیم. ما ایده‌پردازهای بی‌نظیری هستیم. تاریخ تئوریسین مثل ما به خودش ندیده. مادرِ فلک، فرزند چو ما نزاده. 
صدحیف و صدافسوس که در بدترین زمان‌ها و در بدترین شرایط متولد شده‌ایم. هاه؟ 
لعنت به این وضعیت. همه‌جا فقر است و بیچارگی. همه‌ ضعیف‌اند و دردمند. افسردگی از سر و کولِ اطرافمان می‌ریزد پایین. هاه؟
آه ای انقلابیون و ای نهضتی‌ها، اگر ما هم زمانِ شما بودیم، می‌ریختیم به خیابان‌ها، شاه ملعون را به زیر می‌کشیدیم. جان در راه آرمان می‌گذاشتیم. مسیر هرچه سخت و راه هرچه ناهموار، هراس بر ما نبود. هاه؟
ای شهدا... ای شهدا... ای رزمندگان راه اسلام... کاش ما هم بودیم که در آن روزگار برای هدفی می‌جنگیدیم. اگر بودیم. اگر فقط آنجا بودیم. ما بودیم آن کسی که روی سیم خاردار می‌خوابید تا از روی تنش رد شوند. هاه؟
ای کربلا... ای حسین جان... یا لیتنا کنا معکم... ما بودیم دهنِ شمر را به خاک مزین می‌کردیم. هاه؟ 
اللهم ارزقنا توفیق الشهاده را می‌خوانیم، ولی چه کنیم که از آخر مجلس شهدا را چیدند، هاه؟
لعنت به ما. لعنت به من. باید بروم بمیرم! من باید بروم بمیرم. یا نه. لازم نیست. هست؟ قبل‌تر از این‌ها مرگم را انتخاب کرده‌ام شاید.
راه بسته نیست. کربلا بسته نیست. انقلاب تمام نشده. ما مرد زمانه نیستیم. 
امیر اژدری ما نبود. دروغ‌ نگفت. اگر یک روزی پستی گذاشت که آرزوی شهادت می‌کرد، یک روزی دوستانش پستی گذاشتند که خبر شهادتش را می‌داد. شهادت او در راه رفتن به کمک به مناطق محروم. شهادت او در راه جهاد. 
جهاد ادامه دارد. ما جهادگر نیستیم. باید با خودمان صادق باشیم. 

مستند امیر ادامه دارد، مستندی است با زبان ساده و راستش نه چندان باکیفیت. اما ببینیدش. بیست‌وشش دقیقه، طعمِ زندگی او را بچشید. طعم زندگی یک آدم واقعی را. 

  • نوا
  • پنجشنبه ۲۰ دی ۹۷

همه از خاکیم و طبیعتاً دلمون نمی‌خواد وقتی بهش برگشتیم ازمون انتقام بگیره.

ما آدم‌ها از وقتی که پا روی زمین گذاشته‌ایم، تخریب و به فنادادنش را هم آغاز کردیم. هر کشفِ کوچکی که انسان بهش دست یافته، یک آسیبِ جدی به طبیعت وارد کرده و حالا بعد از گذشتِ قرن‌ها، بعضی از این چیزها جوری به زندگی‌ ما گره خورده‌اند که ترک‌کردنِ بعضی‌هاشان برایمان غیرممکن به نظر می‌رسد. 

اما با این وجود، راه‌های زیادی هستند که ما می‌توانیم برویم، کارهایی زیادی هستند که ما می‌توانیم انجام دهیم و ضررهای بی‌شماری هستند که ما می‌توانیم نرسانیم! 

پیجِ zerowaste_trainee یک صفحه‌ی کارآموزیِ حسابی به‌دردبخور است که شخصی با پشتکار و فعال اداره‌اش می‌کند. یک عالمه‌ راهکارهای جدید و هیجان‌انگیز برای اینکه چطور زباله، پلاستیک و پدرِ زمین را در آوردن را صفر، یا حداقل کمتر کنیم. 

اگر سعی کنید با او همراه شوید و تمریناتش را انجام دهید، به جز اینکه واقعاً کارِ مفیدی انجام می‌دهید، احساسِ مفیدبودن و آدمِ خفن‌بودن چنان یقه‌تان را می‌چسبد که شاید ساعت‌ها قربان‌صدقه‌ی خودتان هم بروید. 

وقت‌هایی که به فروشگاه می‌روم و به فروشنده می‌گویم «کیسه نمی‌خوام ممنون» و کیسه‌ی پارچه‌ای‌ام را از کیفم درمی‌آورم، و اگر کسی سوالی ازم بپرسد می‌توانم برایش درباره‌ی اینکه کیسه‌های پلاستیکی چه بلایی به سرِ زیستگاهمان آورده‌اند حرف بزنم، به اندازه‌ی خواندنِ یک کتابِ خوب کیف می‌کنم.

وقت‌های که لقمه‌ و میوه‌ام را توی کیسه نمی‌برم دانشگاه و آنجا ظرفِ مخصوصم را باز می‌کنم و فکر می‌کنم دوتا کیسه کمتر توی سطل رفته‌اند، احساس می‌کنم رفته‌ام فضا و زمین را محکم بغل کرده‌ام.

اینکه هربار یک لیوان پلاستیکی برنمی‌دارم و قمقمه‌ی شخصیِِ خودم را دارم، باعث می‌شود هربار که آب می‌نوشم، به معنای کلمه گوارای وجودم باشد.

یا هزارتا مثالِ دیگر که شما حوصله‌ی خواندنش را ندارید و من هم دیروز کلاس تربیت بدنی داشتم و صدقه‌سرِ شنا سوئدی کتف و شانه‌ام دارد از جا درمی‌آید و انرژیِ تایپ‌کردنش را ندارم. اما می‌توانید بروید و صفحه‌ی نامبرده را فالو کنید و از آنجا به یک عالمه صفحه‌ی دیگر و هشتگ‌های متنوع برسید و ببینید در جهان چطور دارند سعی می‌کنند که با زباله مبارزه کنند و یک قدم کوچک برای حفظ زمین بردارند.


+قبلش این تمرینِ با خوشی‌های کوچک عاشقِ خودمان شویم را انجام بدهید. بعد هی نگویید خب حالا که چی. :|

  • نوا
  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷

عکسِ مه‌رویانِ بستانِ خدا

توی هر قشری، آدم‌هایی هستند که به گروهِ خودشان جذابیتِ بیشتری می‌بخشند. ما اینجور آدم‌ها را یا از نزدیک می‌بینیم، یا توی فضای مجازی بهشان برمی‌خوریم. (آن‌هایی که اصلاً متوجه حضورشان نمی‌شویم را به حساب نمی‌آورم).

یکی از آدم‌های زیبایی که من این روزها پیج اینستاگرامش را دنبال می‌کنم، زهرا کاردان است. یک خانمِ قلم‌زنِ خوش‌فکر که از قضا همسرش آخوند است. (یا روحانی یا هرچی که شما معمولاً خطابش می‌کنید. من آخوند را ترجیح می‌دهم). 

این خانواده اما نمی‌نشینند گوشه‌ی خانه و هر اتفاقی افتاد یک پست بگذارند و انگار کنند که حجت بهشان تمام شده. آقاسید و زهراخانم، به همراه فرزندانشان، سیدعلی و نبات‌سادات، در ایامِ ماه رمضان، فاطمیه و همین محرمِ خودمان، باروبنه‌شان را جمع می‌کنند و رخت سفر می‌بندند به یک روستای کوچک. تحت عنوان تبلیغ. اما اصلش اینکه می‌روند و مهربانی می‌کنند. می‌روند و با آن مردم هم‌زیست می‌شوند. با آن‌ها هم‌کلام می‌شوند. شبیه آن‌ها زندگی می‌کنند، بدون مسخره‌بازی‌های شهر. همین. و همین، دلبرانه‌ترین تبلیغی است که می‌شود انجام داد. کاری که همه‌ی بزرگترها و بانیانِ کار فرهنگی فراموشش کرده‌اند. آن‌ها نمی‌روند بینِ مردم. فقط قصد می‌کنند که مردم را بکشانند تو گروهِ خودشان. و خب هرآدمی خانواده‌ی خودش را دوست‌تر دارد حتماً. 

زهرا خانم، با قلمِ شیرین و چشم‌های نکته‌سنجش، هرروز عکسِ قصه‌های آن‌روز را تو پیجش می‌گذارد و از آن‌ها سخن می‌گوید. اگر دوست دارید یک کتابِ زیستی بخوانید، Zahra.kaardan  یکی از خوب‌ترین قصه‌گوهایی‌است که من تابه‌حال شناخته‌ام. 

و اینکه امروز یک سگ گازش گرفته. دعا کنید سگه زنده بماند. اگر سگه بمیرد یعنی هاری داشته و باید واکسن بزند خانم کاردان. 

همین امروز که پیش دکتر بود به خاطر جریانِ گاز‌گرفتنِ سگ، یکی از قشنگ‌ترین استوری‌های این مدتش را نوشت:

«دکترها چقدر شبیهِ آخوندها هستند. گردن‌کلفتیِ درصدِ کوچکی از آن‌ها، زیرمیزی‌گرفتن و بی‌وجدانی‌های کوچک و بزرگِ بعضی دیگرشان، اجازه نمی‌دهد تلاش و زحمتِ عده‌ی دیگری از آن‌ها به چشم بیاید. آن‌ها که این پایین، زیرِ پونزِ [نقشه] دارند خاضعانه مردم را تیمار می‌کنند. بی هیچ ادعایی... بی هیچ افه‌ای.»


عنوان: راستش این دفعه هیچ علت معقولی برای انتخاب این اسم به ذهنم نمی‌رسه. (نه اینکه غالب اوقات انتخاب‌هام معقول بوده). 

به همین صورت بپذیریدش خلاصه. :|

  • نوا
  • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷