۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چای روضه» ثبت شده است

راهی که از سر گرفتیم...

خیلی وقت می‌گذشت از آخرین‌باری که یک پیامِ فورواردشده، از این‌ها که مردهای فامیل می‌فرستند توی گروه‌های تلگرامی، نتوانسته بود کاری کند که جوش بیاورم و بخواهم جوابیه بنویسم؛ اما این پیام، چنان بلایی به سرِ دلم آورد که اگر نمی‌نوشتم، خودم را هرگز نمی‌بخشیدم.
*****

سلام ایرانیِ غیور، سلام مدعیِ آزادیِ اندیشه، سلام وارثِ بر حقِ «هرکسی مختار به انتخاب زندگی خویش است»

بار دیگر من قصدِ سفر به مقصدِ معشوق و محبوب خود را کردم، و جهان دست به قلم برد برای منع من. 

قرن‌ها می‌گذرد و هنوز جهان می‌خواهد سد راهمان باشد. قرن‌ها می‌گذرد و هنوز غربتِ شهیدِ کربلا باقیست‌. 

قرن‌ها می‌گذرد و مدعیانِ آزادی هربار به تمسخر ریشخندمان می‌کنند. 

ما، که قصدِ وصال به محبوبی را داریم؛ که شهیدِ راهِ آزادی بود. 

ما، که قصدِ رهرویِ راهی را داریم؛ که راهِ عدالت است. 

ما، که خون‌خواهانِ فرزندِ عدلیم. 

ما، که نسلِ عشاقِ اول‌مبارزِ قدرقدرتِ تبعیض نژادی و اختلافِ طبقاتی هستیم.


در میانه‌ی راه، طعمِ اتحاد و هم‌بستگی را مزمزه می‌کنیم. لقمه‌ی محبت می‌چشیم. بذرِ عشق می‌کاریم و ثمرِ عشق می‌درویم. 

شما بگو هم‌وطن، باید نفرت را نسل به نسل به دوش کشید؟ 

شما بگو که چرا انگلیسی‌ها و آلمان‌ها، بعد از آن خونابه‌ی وحشتی که لشکر آلمان از آن‌ها ریخت، با هم در ارتباطند؟

چرا مردم ما هنوز قدم به قدمِ ترکیه را طواف کرده‌اند درحالی که عثمانی چنان کرد که در تاریخ ردِ سرخش باقی مانده؟

غذای این مردم، طعمِ شرمِ کردارِ پیشینیانشان را هم دارد. پیشینیانی که با همین حرف‌ها، به جنگِ نژادی کشاندندشان. با همین اختلاف‌‌پراکنی‌ها و بی‌رحمی‌ها...


آمریکا، اگر دشمن است بی‌دلیل نیست. 

آمریکا، همان سیاستی‌ست که خوراک از فرزندانت گرفته. آمریکا، همان نسل‌کشی‌هایی‌ست که در قیام‌های خونین و کودتاها بر دست مادران داغدار گذاشته.

راستی، شما که طرفدارِ انقلاب و شهدایی، آمریکا همان سیم خارداری‌ست که تنِ جوان تو را پاره‌پاره کرده. آمریکا همان موشکی‌ست که بر شهرهای بی‌دفاعت باریده. آمریکا همان منبعِ تغذیه‌ای‌ست که سربازانی چون تو را در نسل عراق به قدرت نشاند و حزب بعث را بر سر کار آورد و مردمش را به ضربِ تهدید و شکنجه به جنگ پسران ما فرستاد.


ما مرگ بر آل سعود داریم، مرگ بر بعثی داریم، مرگ بر منافقِ مزور هم داریم!


آن‌ها هرساله پیاده و سواره خود را به مشهد می‌رسانند. مگر خبرگزاری دوستدارِ امثال عقیده‌ی شما نبود که آمارِ تعدادِ مسافران عراقی به مشهد را با دروغ و شانتاژ نوشت؟

هان... آمارش غلط بود؟ پس چرا خبرِ پر از بغض و کینه‌اش حقِ محض است؟


این پیاده‌رویِ عظیم چهارساله نیست. قدمتش به زمانی‌ می‌رسد که لبِ مرز، برای اجازه‌ی ورود به آن خاک دست قطع می‌کردند و زن و مرد کلنا عباسک‌گویان دست فدای قدمش می‌کردند.


من، افتخار می‌کنم که عاشقِ دلداده‌ی شهیدِ عشقم، مریدِ فرزندِ عشقم، خون‌فشانِ خونِ خدایم...

و برای این ایمان، خون می‌دهم.

برای ایمانی که امثال چمران و آوینی را پرورده. 

برای ایمانی که حسن باقری‌ها را ساخته.


تو برای نفرت‌پراکنی‌هایت حاضری تا کجا پیش بروی؟

ارزشِ عربده‌هایت تا کجاست؟

اعتقادت تا کدام قدم پیش می‌رود؟

برای من بگو...


بگویید، بزنید، ببرید

دروغ ببافید، نفرت بچینید، خنجر بکشید به ما و قلبمان، نمک بپاشید به رد زخم‌هایمان.

ما نمی‌ایستیم. ما تا آخر ایستادیم. 

نحن صامدون، شعارِ ما نیست، سبک زندگی ماست.


آسمان‌ها مگر از گردش خود سیر شوند

ورنه عشاق محال است قراری گیرند!


یاعلی


  • نوا
  • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷

مگر جاهلیت مرده که ما عزاداری را تمام کنیم؟

«در میانِ لشکرِ عمرِ سعد نیز بسیارند کسانی که به نماز ایستاده‌اند. 

وا اسفا! چگونه باید به آنان فهماند که این نماز را سودی نیست، اکنون که تو با باطنِ قبله سرِ جنگ گرفته‌ای؟ 

وا اسفا! چگونه باید این جماعت را از بادیه‌ی وهمِ میانِ ظاهر و باطن رهاند؟ 

امام، باطنِ قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد. آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می‌گزارد؟

نماز آن‌گاه نماز است که میانِ ظاهر و باطن جمع شود. واگرنه، مقتدای آن نماز که در لشکرِ یزید بخوانند شیطان است. اسلام لباسی نیست که با پیکرِ جاهلیت جفت بیاید، اما اینجا دنیاست و بادیه‌ی وهم، میانِ ظاهر و باطن جدایی انداخته است. شیطان، جاهلانِ مُتنسک را با نماز می‌فریبد. در اینجاست که ائمه‌ی کفر، همواره از پیراهنِ عثمان عَلَمِ جنگ با علی (علیه السلام) می‌سازند. اگر آنان پرده از مطامعِ دنیاییِ خویش برمی‌داشتند که این خیلِ انبود با آنان همراه نمی‌شد. 

جاهلیت ریشه در باطن دارد و اگر نبود کویرِ مرده‌ی دل‌های جاهلی، شجره‌ی خبیثه‌ی بنی‌امیّه کجا می‌توانست سایه‌ی جهنمیِ حاکمیتِ خویش را بر جامعه‌ی اسلام بگستراند؟»

فتح خون | سید مرتضای آوینی


بیاین این سوالِ میلادِ دخانچی رو همه از خودمون بپرسیم. یه نگرش به تمام زندگیمون بکنیم و سعی کنیم جوابش رو بدیم:

«فرض کنید حسین‌بن علی و معایه‌ان ابوسفیان، استادانِ دو درس در دانشگاه بودند و شما می‌توانستید مستمع آزادِ یکی از کلاس‌ها باشید. کدام کلاس را انتخاب می‌کردید و در هر کلاس چه یاد می‌گرفتید؟ دانشِ کدام استاد برای زندگیِ شما کاربردی بود؟ و کدام استاد به شما نمره‌ی بهتری می‌داد؟»     


پ.ن: این وقتایی که خودم هیچ حرفی برای گفتن ندارم خیلی غمگینم می‌کنه. 

فقط اینکه... نه هیچی.

دعام کنید که صبورتر باشم. دلم پف کرده از غصه. نمی‌خوام تموم شه. هروقت خودش خواست تموم شه. فقط... دعا کنید جنسِ دلم خوب باشه. نترکه. 

قربانِ روی ماه. 


  • نوا
  • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷

دوباره رسیده هلالِ محرم...


دنیا هم که تمام بشود، زمین هم که از چرخش بایستد، وقتی محرم رسید، یک نفر پیدا می‌شود که از زیرِ آوارها سر برآورد، به دور و اطرافش نگاهی بیندازد، دنبالِ پارچه‌ای سیاه بگردد و آن را به تَک‌دیوارِ سالمِ دوروبرش بزند. 

روضه‌ی حسین و یارانش را می‌خواند. اول تنهاست. بعد بلندتر می‌خواند، محکم‌تر سینه می‌زند، بیشتر اشک می‌ریزد، اراده‌اش قوی‌تر می‌شود، روحش جهاد را می‌پرود و بعد نفسش را فوت می‌کند به جمعیتِ مرده‌ی حوالی‌اش. 

چندنفری از میانِ آن‌ها احیا می‌شوند، لباسِ سیاه تنشان می‌کنند و پشتِ سرِ او می‌ایستند به عزاداری.  اول آرام آرام روضه می‌خوانند، بعد چنگ می‌زنند به خاک و سر و رویشان را خاکی می‌کنند، بعد از روی پیراهن‌های سیاهشان لباسِ رزم به تن می‌کنند، «ای لشکرِ صاحب زمان» می‌خوانند و جلوتر می‌روند. جلوتر می‌روند. جلوتر می‌روند و آرام آرام ساختمان‌های مخروبه را بازسازی می‌کنند، پل‌های شکسته را پیوند می‌زنند، دل‌های پاره‌پاره را به هم می‌دوزند و زیستن را از سر می‌گیرند. 

اگر هیچ‌چیز مرا از پا نمی‌اندازد. اگر تهِ تهِ همه‌ی غصه‌هام همیشه امیدی هست. اگر با وجود وضعیت عجیب و غریبِ این روزها، هنوز دلم قرص است، فقط از ایمان به راهِ حسین است و بس. 

ایمان به معجزه‌ی عاشورا در قلبِ جماعتی هرچند کم. به معجزه‌ی مبارزه‌ی آن‌ها در راهِ حق. 

به معجزه‌ی ایستادگی، به معجزه‌ی ما رأیتُ الّا جَمیلاً...


پ.ن: رفتم مصلی، این پسرا رو دیدم که دارن غرفه‌های کتاب و ایستگاه صلواتی (که روش نوشته بود فقط قراره توش چای ایرانی پخش بشه). رو سرپا می‌کنن. حسودیم شد. هیچوقت به جز ایامِ محرم انقدر حسرتِ پسرنبودن رو نمی‌خورم. 


پ.ن2: حالم خوش نبود که برگردم خونه. رفتم سالن مطالعه‌ی کتابخونه نشستم جین ایر بخونم این وسط. بعد همه یه جورِ عجیبی به من و لبخندم موقع خوندنش نگاه می‌کردن تو گویی که نویل لانگ باتم، بلاتریکسو دیده باشه. بعد متوجه شدم که سال‌هاست سالن‌های مطالعه‌ی ما تبدیل به جبهه‌های خط مقدم کنکور شده و همه اونجا زیر حملاتِ شیمیایی‌ان. من از اون گوشه‌موشه‌ها در رفتم... ولی خیلی غصه خوردم برای این وضع.


  • نوا
  • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷