بعضی وقت‌ها آرزو می‌کنم زمان عصر حجر به دنیا آمده بودم. درحالی که هنوز هیچ قاعده و قانونی تعریف نشده بود. 

هرچند طبق تجربه، احتمالاً آن زمان هم بعد از شکار می‌نشستم گوشه‌ی غار و برای حیوان بیچاره عزاداری می‌کردم. اگر تمام وقتم صرف این نمی‌شد که زل بزنم به آسمان و فکر کنم نکند یک غارنشینِ دیگر با خودش درباره‌ی من فلان‌جور فکر کند. یا همیشه سرکوفتِ بقیه‌ی شکارچی‌ها را توی سر خودم نمی‌زدم. یا در حالِ فرار از یک جماعت عصر حجری، تظاهر به لذت‌بردن از تنهایی‌ام نمی‌کردم. یا بعد از رسیدن به غار بابت تک‌تک کلماتی که گفته بودم (همان سروصداهایی که قبل از اختراع زبان درمی‌آوردند). خودم را سرزنش کنم. 

بگذریم. فکر نمی‌کنم تغییر خاصی در زندگی‌ام ایجاد می‌شد. 

حتی شاید خودم آن کسی بودم که این قوانین دست‌وپاگیر و آزاردهنده را ایجاد می‌کردم؛ چون به نظرم منصفانه نبود که خودم تنها زجر بکشم. 

البته اگر روح ابرقهرمانی‌ام اجازه می‌داد و تصمیم نمی‌گرفت خودش تنهایی همه‌ی این دردها را به گور ببرد.