۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «mirror mirror» ثبت شده است

مثل یه بادوم تلخ وسط بقیه‌ی بادوما

«حافظه‌ی من قد جلبک‌ماهیه.»
این جمله را همه یک‌بار از من شنیده‌اند. اقلاً. 
و واقعاً هم همینطور است. من بعضی مکالمات را هزاران بار انجام می‌دهم. بعضی خاطره‌ها را سیصدبار تعریف می‌کنم. بعضی آدم‌ها هستند که ناگهان توی اتوبوس برایم دست تکان می‌دهند و از احوالاتم می‌پرسند و من بدون اینکه واقعاً بشناسمشان نیم‌ساعت هم‌کلامشان می‌شوم و بعد خداحافظ.
ولی تازگی‌ها فکر می‌کنم حافظه‌ی من کم نیست. حافظه‌ی من انتخابی عمل می‌کند!
مثلاً دارم با دوستم حرف می‌زنم و یادم هست که فلان سال من فلان جای خانه نشسته بودم و فلان پیام را به او دادم. و بعد تعریفش می‌کنم و دوستم که به حافظه‌ی طلایی‌اش می‌نازد واقعاً به خاطر نمی‌آورد درباره‌ی چه دارم حرف می‌زنم.
الان داشتم فکر می‌کردم که چرا؟ و نتیجه‌ای که گرفتم این بود:
حافظه‌ی من فقط وقت‌هایی که یک کنش احساسی قوی در قلبم رخ داده باشد را به خاطر می‌سپارد. 
برای همین یادم هست که روز اول دبیرستان، رفته بودم دنبال دوستم. یادم نیست چه حرفی زدم چون حرف مهمی نبوده. ولی دوستم جلوی بقیه‌ی بچه‌های کلاس گفت: این اسکله! و آن لحظه تا هنوز و حالا در حافظه‌ی من با تمام جزئیات ثبت شده. من از آن به بعد دیگر هرگز نتوانستم با دوستم راحت حرف بزنم. انگار آن یک کلمه تا ابدیت او را از چشمم انداخت. شاید هم واقعاً «اسکلم».
یا کنترلی که پرت شد توی آشپزخانه و صدای کوبیده‌شدنش به کابینت. یا وقتی چنبره زده بودم توی مبل تک‌نفره. یا وقت‌هایی که می‌رفتم دستشویی تا یواشکی گریه کنم و قدم به آینه نمی‌رسید. یا آن گل‌سر پلاستیکی که مامان جایزه‌ی نمره‌ام برایم خرید. یا وقتی نشسته بودم روی تخت اتاق دخترخاله‌ام کنار پنجره‌ی حیاط و او گفت تو خیلی باهوشی. هرچی می‌شه یه داستانی داری که تعریف کنی. کم حرف می‌زنی ولی اون چیزایی که می‌گی خیلی خوبن. یا وقتی یکی از بچه‌ها که داشت با یکی دیگر دعوا می‌کرد رو به من کرد و گفت تو نترس، تو دختر خوبی هستی با تو کاری ندارم. 
یا یک لحظه‌ی خیلی جزئی و گذرا از یک فیلم که شش سال قبل دیده‌ام و هنوز یادآوری‌اش قلبم را به درد می‌اندازد یا به تپش درمی‌آورد. 
ولی وقتی مرور می‌کردم تصاویری را که ثبت شده در ذهنم، تصاویرِ معدودی که دارم، از کودکی تا به اینجا، متوجه شدم تعداد اتفاقاتی که به آن کنش احساسی در من منجر شده‌اند واقعاً کم است. تعداد چیزهای واقعی که به خاطر می‌آوردم (اتفاقات واقعی، نه کتاب و فیلم و موسیقی و کمیک) خیلی خیلی اندک است و راستش واقعاً دلم برای خودم سوخت و هم‌زمان خواستم چشم خودم را در بیاورم. بابت اینکه هیچوقت خودم را در معرض احساسات قرار ندادم. هیچ حسی. هیچ حسِ واقعی با آدمِ واقعی‌ای. 
انگار تمام عمرم ترسیده‌ام و خودم را عقب کشیده‌ام. من می‌ترسم شکست بخورم. می‌ترسم غمگین بشوم. می‌ترسم درد بکشم. و برای همین هیچوقت رانندگی نمی‌کنم، هیچوقت رابطه‌ام را با کسی جدی نمی‌کنم، هیچوقت به چیزی دل نمی‌بندم. 
ولی واقعیت این است که در نهایت ما باید با تمام این‌ها مواجه شویم. درد بالاخره سراغمان می‌آید. فرقی ندارد که چقدر خودمان را توی اتاق حبس کنیم و مثل شلدون یک ورژن کامپیوتری از خودمان را به جامعه بفرستیم. زیستن، درد را به همراه خودش می‌آورد. 
قلبی که درد نکشیده باشد، قلب آدم زنده نیست. حافظه‌ای که تعداد تصاویر ضبط‌شده‌اش را بشود شمرد، به درد لای جرز دیوار می‌خورد. فکر می‌کنم که باید کم‌کم اجازه‌اش را بدهم. اما هنوز می‌ترسم. هنوز دل می‌خواهد فرار کنم و وبتونم را بخوانم. 

پ.ن: یک قسمتی از سریال دکتر هاوس بود که باعث شد این پست رو بنویسم. یک خانمی به علت یک مرضِ وسواس‌گونه، حافظه‌ی الماسی یافته بود. تمام تصاویر رو با تمام جزئیات از کودکیش تا به حالاش ضبط کرده بود. تعداد دفعاتی که زمین خورده بود و مهم‌تر از همه، تعداد دفعاتی که مثلاً با یک‌کسی دعوا کرده بود. و این باعث شده بود که تنها باشه. چرا؟ چون به خاطر می‌آورد. مثلاً یادش بود که تعداد دفعاتی که خواهرش آزارش داده، بیشتر از دفعاتیه که بهش محبت کرده. و ازش متنفر بود به این خاطر! 
یاد خودم افتادم که یادم می‌مونه تک‌تک آزارهایی که دیدم و بعد از اون دیگه نتونستم شخص آزاردهنده رو دوست بدارم. ولی مسئله اینجاست که نمی‌شه اینجوری زندگی کرد. نمی‌شه بدون فراموشی و بخشش زندگی کرد. نمی‌شه به خاطر سپرد. مگر اینکه بتونی تنهایی مطلق رو بپذیری. 
  • نوا
  • چهارشنبه ۱۲ دی ۹۷

اگه وسواسِ پاک‌شدنِ ستاره‌ی گوشه‌ی عناوین رو ندارید، به نظرم اصلاً لازم نیست این لینک رو باز کنید. بذارید همینجور بمونه تا پست بعدی. :|

(هشدار. این پست ممکن است نیم ساعت پس از انتشار موجب شرمساری نگارنده شود و خیلی ناگهانی از روی صفحه محوش کند.

چرا؟ چون دائم از خودش می‌پرسد: که چی؟ به مردم چه؟ یه پست خوب بذار. یه چیزی که به درد بخوره). 


حالم خوب نیست. امتحان دارم. مسئله امتحان نیست. پنج ترم گذشته و من تا اینجا خوب پیش آمده‌ام. مسئله درس هم نیست. چون همه‌اش چیزهایی است که دوستشان دارم. خب البته نه همه‌اش. از نوعِ ارائه‌اش بیزارم. از خیلی از مفاهیمش هم. به خصوص از خیلی از استادهایشان هم!

ولی مسئله هیچ‌کدام از این‌ها نیست. چیزی که بعد از آن همه سال مدرسه‌رفتن، کلاس‌های ورزشی و هنری و درسی را شرکت‌کردن و دانشگاه فهمیده‌ام این است که مغزِ لعنتیِ من با هیچ‌ سازماندهی‌ای سازگاری ندارد.

بزرگترین مثالش که این روزها خارِ چشمم شده همین رشته‌ی لعنتی است.

عاشق ادبیاتم. عاشق مطالعه‌ی همه‌ی سوراخ‌سنبه‌هایش هستم، می‌روم رشته‌ی تحصیلی‌اش را می‌خوانم، ناگهان می‌زنم زیر میز. از استادها، چارت درسی، خود دانشگاه و بقیه‌ی دانشجوها متنفرم. از همه‌شان. یکی از استادها هست که دلم می‌خواهد روش بالا بیاورم! خیلی از درس‌ها به قدری حفظی و به‌دردنخورند که من با هیچ جایزه‌ و تشویق و تنبیهی نمی‌توانم خودم را قانع کنم که بخوانمشان. از درودیوار می‌ریزند سرم که اگر چیزهای خوبش را دوست داری باید این‌ها را هم بپذیری. ولی خب چرا؟ چرا وقتی می‌توانم خودم برای خودم بخوانم و به جای صرف‌کردنِ یک عالمه از وقتم پای چیزهای بیهوده، چیزهایی بخوانم که واقعاً به دردم می‌خورند، باید همچنان ادامه بدهم؟

این سوالِ مسخره‌ای است که جوابِ مسخره‌اش حالم را از خودِ مسخره‌ام به هم می‌زند. 

من قبل از ورود به دانشگاه هم همه‌ی این چیزها را درباره‌ی خودم می‌دانستم. قبلش کلاس شنا، حفظ قرآن، پیلاتس، تیراندازی، قلاب‌بافی و چیزهایی که حتی یادم نمی‌آیدشان را رفته بودم. اما باز هم نتوانستم جلوی خودم را از دانشجوشدن بگیرم. 

می‌دانستم که هر آدم و محیط و شیئی که ذره‌ای مرا محدود کند به جنونم می‌کشد؛ اما باز هم آمدم به دانشگاه. در حالی که قبلش همه‌ی خانواده‌ام را راضی کرده بودم که هرگز به دانشگاه نمی‌روم. تا قبلش؟ می‌گفتم به خاطر آن‌هاست و آرزوهایشان. اما بعد که همه‌شان گفتند تو خودت عاقلی و صلاحت را می‌دانی چی؟ خب آن‌ها اشتباه می‌کردند. چون مشخصا من عاقل نبودم و صلاح خودم را نمی‌دانستم. من به هرحال آمدم و اجازه دادم که این حال غم‌انگیز را داشته باشم. 

ادامه دادم و همان ترم دوم فهمیدم که اشتباه کرده بودم اما هنوز نمی‌توانستم دست بردارم. این راهی بود که باید تمامش می‌کردم. ولی چرا؟ 

الان ترم پنجمم و وقتی به کتاب‌هام نگاه می‌کنم، وقتی به برنامه‌ی هفتگیم نگاه می‌کنم می‌خواهم اشک بریزم. اما هنوز هم بیرون‌آمدن از این شرایط برایم ترسناک‌تر است. 

چرا آدم‌ها با اینکه خودشان را می‌شناسند با سر شیرجه می‌زنند توی یک اشتباه؟ چرا بعد از اینکه می‌فهمند اشتباه کرده‌اند توانِ بیرون‌کشیدن خودشان را ندارند؟ 

من بدجوری دمدمی‌ام. آیا از این ویژگی راضی‌ام؟ نه. آیا تا به حال تلاشی برای تغییر کرده‌ام؟ بله. اما نشده. شاید کافی نبوده. یا هرچی. اما فقط پذیرفته‌ام که من اینم. ممکن است مثل حالا تمام روز وبتون بخوانم و دکتر هاوس تماشا کنم و فرداش ناگهان تمام کتاب‌های تاریخ کتابخانه‌ام را بیرون بکشم و یک‌هفته‌ی تمام تاریخ بخوانم و بعد خیلی ناگهانی بیفتم روی مودِ آشپزی و بعدش سیاست و هرچی. 

شاید این شکلی توی هیچ‌کدام آدمِ عالی‌ای نشوم. اما مزه‌ی همه‌چیز را تا قبل از مرگم چشیده‌ام. 

این چندخط بالا یعنی من خودم را شناخته‌ام. و حتی آنقدر خودم را دوست دارم که برای چنین‌بودنش توجیح هم می‌تراشم. 

اما چرا با این وجود همچنان بر اشتباه‌کردن اصرار دارم؟ چرا همچنان خودم را توی محیط‌هایی می‌گذارم که محدودم می‌کنند، بهم می‌گویند چه روزهایی باید چه کارهایی بکنم، چه کتاب‌هایی بخوانم، چه چیزی ببافم یا هرچی؟ 


پ.ن: الان که نوشتمش و تموم شده به طرز عجیبی حالم خوبه. شاید این وبلاگ قرار بود همچین کاری برام بکنه. 

اجازه بده در سکوت و پشتِ یه اسمِ قلابی، بیشتر از خودم بگم، مرتب‌تر بنویسم و راحت‌تر راه برم. و سبک‌تر احتمالاً.


پ.ن2: طولانی‌ترین عنوانِ روانیِ کل دوران وبلاگ‌نویسیم تعلق می‌گیره به این بزرگوار. 


نکته‌ی انحرافی: همچنان خطر حذف پست وجود داره. نود و هشت درصدتون که اهل کامنت‌گذاشتن نیستید. ولی اگه بدتون میاد کامنتتون یکهو ناپدید بشه، این پست رو هم بی‌خیال شید. هرچند پست حذف نمی‌شه. فقط روی صفحه‌ی اصلی نمایش داده نمی‌شه. من همه‌ی مایه‌های شرمساریم رو برای خودم نگه می‌دارم. 

همینجوری دوتا کامنت می‌گرفتم. الان می‌شه صفر. :دی

  • نوا
  • يكشنبه ۹ دی ۹۷